تبليغاتX
باران


 میدونید چرا تو قیامت انسانها به اسم ماردانشون برانگیخته میشن نه به اسم پدرانشون. شایدم تا حالا نشنیده باشین این مطلب جالب رو.

   اونایی که با دعا و سرکتاب سر کار دارن میدونن که برای هر کاری اسم شخص و مادرش رو میخوان. حتی اونایی که علم احضار روح و جن رو دارن هم اسم شخص مرده و مادرش رو میگن.

   در اسرائیل هم ملیت از طرف مادره نه پدر. یعنی اگر مادر شما یهودی باشه شما هم میتونین اسرائیلی باشین. البته علت این قانون تو اسرائیل رو خیلی ها موضوع هولوکاست و کشته شدن مردان یهودی میدونن ولی این موضوعی که من میخوام بگم ربطی به علت این قانون تو اسرائیل نداره.


   در زمان حضرت موسی عده ای از زنان بنی اسرائیل رفتن پیش موسی و گفتن ما یک درخواستی از خدای تو داریم یا برآورده میشه و یا ما خدای تو رو قبول نداریم. موسی پرسید خواسته شما چیه. زنان بنی اسرائیل گفتن از خدای خودت بخواه زایمان را از ما برداره و همسران ما از این به بعد باردار بشن. ما این وضعیت رو قبول نداریم.

موسی موضوع رو با خدا در میون گذاشت. خدا گفت همچین چیزی غیر ممکنه و به زنان بگو چیزی دیگر رو به غیر از این درخواست کنند تا بهشون بدم. موسی به زنان پیام خدارو رسوند و زنان گفتن پس درد زایمان را خدا از ما برداره و موقع زایمان به جای ما پدران بچه هامون درد زایمان داشته باشن تا هم موقع زایمان معلوم بشه و هم مردان در این کار شریک ما زنان شوند.

موسی از خدا خواست و خدا فرمود من این کار را انجام میدهم ولی به زودی زنان پشیمون میشن و درخواست میکنند همه چیز به حالت طبیعیش برگرده. به زنان بگو از امروز درد زایمان از شما منتقل شد و از این به بعد شما دیگه دردی نخواهید داشت.

بعد از مدتی زمانی که موقع زایمان زنان فرا می رسید دیگر زنان درد زایمان نداشتن و مردان دچار این درد میشدن. بعد از مدتی از این منتقل شدن درد فتنه های زیادی بلند شد. در خیلی از موارد به جای اینکه همسر زن دچار درد زایمان شود مردی دیگر دچار درد میشد و معلوم میشد که پدر بچه همسر زن نیست و کسی دیگر است. و مشکلات زیادی را بوجود می آورد. زنان که از این خواسته نابجای خود پشیمون بودن به حضرت موسی گفتن ما زایمان را با تمام دردهاش قبول داریم و به خدا بگو هرچه زودتر این درد را به ما برگرداند و همه چیز مثل سابق شود. و خدا نیز این خواسته را پذیرفت.

حال شما احساس کنید اگر در قیامت انسانها به اسم پدرانشون برانگیخته شوند چه آشفته بازاری میشه. خدا برای اینکه انسانها شرمنده نشن تو اون روز انسانهارو به اسم مادر بر می انگیزه.

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 17:6 |

 

 دیروز واقعا یاد شهیدان از پیش ما رفته در تمام جای جای میدان هفتم تیر و ولیعصر با ما بود.

  مادری که دخترش رو برده بودن و در کنار خیابون بی صدا گریه میکرد دلداری همه رو به همراه داشت. ولی کاش خودمون به دلداری های خودمون کمی اطمینان داشتیم.

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 9:38 |

 به یاد تمامی عزیزانی که در راه آرمان و اعتقاد سبزشون شهید شدن. یاد ندا، حمید، ترانه و دیگر جوانانی که همیشه در دلها زنده اس.

بی گمان یادتان در تاریخ زنده خواهد بود.


+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 9:55 |
وقتی خدا می فرسته همه چیز رو با هم میفرسته.

چه نعمتاش و چه مشکلات.

وقتی میان با همه وجود وتوان میان.

این روزا مهمون منن.

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:15 |
کس نخواهم زند بر دلم دست 
 که دلم آشیان دلی هست 
 زاشیانم اگر حاصلی نیست 
 من بر آنم کز آن حاصلی هست 


 به فریب و خیالی منم خوش

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 17:16 |

مرگ بر هیچ کس

چرا باید به انسانهای دیگر مرگ هدیه کنیم. 

من از این هدیه مرگ ، بیزارم.

مرگ بر مرگ بگیم.

 مرگ بر هم ،نگیم.


شاید از خط خارج شده تعبیر بشم و تو خط نباشم. ولی من نمی خوام تو هیچ خطی باشم مگر خط انسانیت و آزادگی.


 برای همین عشق بر همه.

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 10:15 |


روي برگ گل صد برگ نوشتم شب دوشين

 

دوست دارم گل پيراهن گلدار تو باشم

 

تا كه تو دامن گل داشته باشي

 

و گل آواز من از زمزمه عشق بخواني

 

دوست دارم كه ببويم گل گلبرگ تو شيرين

 

باز هم تشنه و شيرين و عسل ساز شوم در گل گلدان نگاهت

 

دوست دارم گل پيراهن گلدار تو ريزم به كف باغچه كوچك خانه

 

تا كه گلها همه عطر تن گلبوي تو گيرند،عزیزم.

 

آه ........... اي گمشده در پنجره ها !

 

فصل گل ناز گذشته

 

شامگاهي چو ستاره بنشين بر گذر شب

 

كوچه گلريز به گل شاخه ياس است و اقاقي

 

كاجها هم ز دو سوي تو به صف مانده اند امشب

 

باز كن پنجره را پاي به پهناي دلم ده

 

تا كه آرام بگيرد دل من از نفس تو

 

شب به اندازه يك پنجره در ديده من جاي گرفته

 

تو به اندازه يك پنجره بنشين به نگاهم

 

باز كن پنجره را تا كه تو را باز ببينم

 

واي من..............باز نشد پنجره از هم

 

واي من................باز نشد پنجره از هم

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 8:38 |


باز تكرار شبي سرد............

 

كه فانوس به گلشاخه نارنج بياويخنه بودم

 

سينه ريزي ز گل يخ ساخته بودم

 

چشم بر پنجره بودم 


و هم آوازه آن زنجره شاخه نارنج

 

تو را باز از آن پنجره خواندم

 

نشنيدي...........

 

نشنيدي............

 

ديده ام را به رواق كدر پنجره ات دوخته بودم

 

تو نبودي..................

 

تو نبودي...................

 

برفها از تف آهم همه چون اشك ز هر شاخه نارنج چكيدند

 

تو نديدي..............

 

تو نديدي.............

 

تا حضور دل آتش زده ام باز بداني

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:55 |
با تشکر از کلیه دوستانی که چه بصورت خصوصی و چه بصورت همگانی از شعرها تشکر کردن می خواستم یه چند نکته ای رو توضیح بدم.

اول اینکه این شعرها برای آقای منوچهر جراح زاده ست. و اینکه این شعرها بصورت بهم پیوسته ست و من هر شبش رو تقسیم کردم تو یک پست جداگانه.

اگه از قسمت شب اولش بصورت پیوسته بخونید داستان شعر دستتون میاد. شایدم داستان شعر رو حدس زده باشین.

حالا یه قسمت دیگه ش رو می نویسم:

در پرندوش كه از كوچه همسايه گذشتم

 

خبر آمدنت را ز ميان قفس پنجره آويز قناري بشنيدم

 

و يكايك همه گلبرگ و همه برگ

 

به گلگويه آيد و نيايد

 

به گذار گذر رود سپردم

 

فال گلبرگ گرفتم به اميدي كه بيايي


+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:56 |


باز تكرار شبي............

 

نبض گل خواب گرفتم

 

و خيال تو به خال لب سيبي

 

 به لب رود سپردم

 

پي آن سيب شدم همسفر رود دويدم

 

شانه بر گيسوي مهتاب زدم ،خواب تو ديدم

 

سيب افتاده ز شاخه كه نشان من و تو بود به ميعادگه باغ

 

روان بر گذر رود شد ، از نيمه ره باغ ، گذر كرد

 

و درختان ، همه راز من و تو زمزمه كردند


+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:32 |