تبليغاتX
با سانسور
   

 گیرم پدر تو هست فاضل         از فضل پدر تو را چه حاصل

    گیرم ما اولین حقوق بشر دنیا را صادر کرده ایم.گیرم تخت جمشید را بدون بیگاری اسیران جنگی ساخته ایم. گیرم کوروش کبیر بعد از فتح کشورها به آبادانی اونجا می پرداخت و همه را آزاد می گذاشت. گیرم در آن روزگار با فرهنگ ترین و متمدن ترین ملل روزگار بودیم. همه اینها درست. الان چه کاره هستیم؟ الان چه جایگاهی در دنیا داریم؟الان چه فرهنگی از ما در دنیا وجود داره.الان کجای دنیا هستیم؟

    این خیلی بچه گانه س که فقط به گذشته افتخار کنیم.گذشته باید چراغ راه آینده باشد. الان چه کسی در دنیا باور می کند ما در هزاران سال پیش حقوق بشر را رعایت می کردیم و قانون حقوق بشر داشتیم و ... . همه امروزه ما را از فرهنگ امروزمان می شناسند و از امروز ما پی به گذشته ما می برند.

    امروزه گمان غربیها این است که ایرانیان تیره ای از اعراب هستند که در بیابان زندگی می کردند و قوم آریایی که صاحب تمدن بوده به همراه تمدن خود از بین رفته است.

    یه نگاهی به فرهنگ شخصی خودمان بکنید. رفتارمان با اطرافیانمان چگونه است. آیا ما وارث ایرانیم. پس خصلت ایرانیمان کو؟ کردار نیک.پندار نیک و گفتار نیک. آیا ما همان مردمی هستیم که دروغ را بسیار بد میشمردن؟ آیا ما ایرانی هستیم؟ اگر هستیم نشانه هایمان کو؟ الان چه داریم؟

    الان حتی کشورهای جیره خوار ایران نیز که هیچ ندارند از ایرانیان انگشت نگاری می کنند و بدترین اهانت ها را به ایرانی می کنند. و صدای هیچ مسئولی هم در نمی آید. چون می ترسیم که همان کشورهای جیره خوار هم با ما قطع رابطه کنند. واقعا ما به کجا رسیده ایم و به کجا داریم می ریم؟

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 15:4 |
 

به نظر شما کی رئیس جمهر آمریکا میشه؟

    از ظواهر امر اینجور پیداس که سیاست مردان ایران و آمریکا هر دو تمایل دارند که اوباما رئیس جمهور آمریکا بشه. بعد از سی سال قطعی رابطه و ایجاد جو استکبار ستیزی در ایران و تحجر اسلامی ستیزی یا همان مبارزه با اسلام طالبانی در آمریکا وقت آن رسیده که دو طرف وارد یک بازی برد ، برد شوند.

    سر دادن شعار مرگ بر آمریکا در مراسمات مختلف ایرانیان داخل کشور ایران و همچنین ایجاد جو دنیا هراسی از ایران توسط آمریکا کار را به جایی رسانده است که برای داشتن یک روابط عادی غیر سیاسی نیز هر دو کشور با محدودیتهای زیادی در داخل و خارج از کشورهایشان دست به گریبانند و این ماموریت مهم و تابو شکنی در ایران به دست آقای احمدی نژاد و در آمریکا به دست آقای اوباما قرار دارد. چه اینکه احمدی نژاد با سر دادن شعارهای انقلابی و احیای شعارهای انقلاب و حمایت طیف اصلی تصمیم گیر در ایران هر از گاهی مباحث ارتباط با آمریکا و ایجاد خطوط هوایی و ... را مطرح نموده بدون اینکه با مخالفت گروههای مهم ایران مواجه بشه و اینکه باراک اوباما نیز از ابتدای انتخابات ریاست جمهوری شعارهایی در باب گفتگوی بدون یش شرط با دولت ایران و آقای احمدی نژاد را مطرح نموده اند.

    بدون تردید برقراری ارتباط از عهده دولت آقای جورج بوش که فشارهای زیادی را در سطح بین الملل به ایران وارد کرده و کشورهای طرف قرار داد به ایران را همراه خود ساخته و منافع آنها را نادیده گرفته است خارج میباشد. و این ماموریت در لایه های پنهان سیاست مردان آمریکا به دست اوبامای ناشناس سپرده شده است.

ایران و آمریکا

    مردم ایران خسته از این همه هجمه و تبلیغات منفی که حتی کشورهای کوچک عربی را هم نسبت به ایران جسور و گستاخ نموده است و مردم آمریکا خسته از جنگ و کشته شدن جوانانشان در کشورهای خارجی و مالیاتهای سنگین ناشی از مخارج جنگ خواهان ارتباط دو سویه و گسترده  خارج از شعارهای سیاستمدارانشان با هم میباشند.

    این بازی به  انتها رسیده نباید بازنده و برنده داشته باشد. بلکه این بازی بصورت برد ، برد به انتها خواهد رسید تا دولتهای دو طرف توان مانور در بین مردمی که همیشه شعار مرگ بر ضد هم میدادند را داشته باشند(البته مردمی که نه بر علیه هم که بر علیه دولتمردان مقابل شعار میدادند.).

    این بازی برنده ، برنده بر عهده باراک اوباما به عنوان رییس جمهور جدید آمریکا و احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور دور ه دهم گذاشته شده است. زیرا هم ،همپیمانان آمریکا منتظر این اتفاق از اوباما هستند و نمی توانند به هیات حاکمه فعلی خورده بگیرند و هم اینکه کشورهای همپیمان ایران و مخصوصا ایرانیان مخالف آمریکا همه طرفدار احمدی نژاد هستند و کمترین تنشی به وجود نخواهد آمد.

ایران و امریکا

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 14:27 |

 

ما كجاييم اينجا كجاست 6

علاوه بر سر زدن به موزه ها و پارك ها و مناطق ديدني كه در اطراف محل سكونت ما در ژاپن بودند، بعضي موقع هم يه سركي به فروشگاههاي بزرگ مي زدم. و به نظاره قيمتهاي بسيار هنگفت كالاها و مقايسه با ايران خودمون مي پرداختم.

تو يكي از اين روزها طبق نقشه شهر ، مركز فروش لوازم الكترونيك رو پيدا كردم. و به حساب اينكه اينجا ژاپنه و حرف اول و آخر رو تو اين زمينه ميزنه ، از هتل تاكسي گرفتم و رفتم فروشگاه يامادا.

به راننده تاكسي به زبان ژاپني گفتم ؛ مي خوام برم فروشگاه بزرگ يامادا و نقشه ي انگليسي رو به اون بنده خدا نشون دادم ، كه كاملا توجيه بشه.

سوار ماشين شدم و راننده تقريبا مسن كه حدود 65 سال داشت من رو به سمت يامادا برد. بعد از حدود يك ربع به يه ساختمون در حال ساخت رسيديم كه نگه داشت و اومد جلوي در،‌در رو برام باز كرد و با دست، اشاره به ساختمون نيمه كاره كرد و گفت ؛ كه اينجا همون ياماداست. بفرمايئد.

من كه متوجه شدم يا بنده و يا ايشون اشتباه كرديم و اينجا هيچ جاش شبيه فروشگاه نيست ؛ پياده شدم و سعي كردم ايشون رو متوجه كنم كه اشتباهي اتفاق افتاده .

اون بنده خدا هم كه حرف هاي منو نمي فهميد. منم حرف هاي اونو نمي فهميدم. يه دفعه چشمم به طبقه دوم ساختمون در حال ساخت به يه نفر با موي بور و شبيه اروپايي ها افتاد در جا از مرد راننده خواستم كه بايسته . اون هم انگار فقط اين كلمه رو فهميد ، ايستاد.

رفتم و مرد شبه اروپايي رو صدا كردم. بله مرد بور استراليايي بود. بهش حالي كردم كه من رو يه تاكسي اشتباهي آورده به اينجا و من مي خواستم برم به فروشگاه يامادا اون مرد فهميد و اومد پايين پهلوي راننده .

كمي زبان ژاپني بلد بود و تونست موضوع رو به راننده تاكسي حالي كنه . اون فرد كه يه مهندس بود ، به من گفت اينجا ساختمان در حال ساخت ياماداست و اون يامادايي كه تو مي خواي بري معروفه به يامادا كنجي .

البته تو نقشه يامادا بود . ولي محلي ها اين كنجي رو هم تهش مي گفتن كه معنيش رو نمي دونم.

خلاصه معلوم شد كه راننده تاكسي منو به جاي مهندس خارجي اشتباهي آورده بود سر ساختمون در حال ساخت .

دوباره سوار شدم و مثل اينكه بخواي از آزادي بري ميدون ونك از يه سمت شهر رفتيم يه سمت ديگه شهر . حالا تو ماشين من فكر كرايه سنگيني رو دارم مي كنم كه بابت اين اشتباه بايد پرداخت كنم.

تا اون ساختمونه كه حدود 1800 ين شده بود يعني نزديك 17500 تومان ،‌ ديگه مسير هم بيشتر شده بود و بايد احتمالا پول يه ويدئو VHS پرداخت مي كردم.

رسيديم به فروشگاه مورد نظر و من به ايشون پول رو نشون دادم و مبلغ رو پرسيدم.

اون بنده خدا از ماشين پياده شد و در رو باز كرد و مبلغ رو همون عدد روي تاكسي متر كه رقم ايستادن مقابل ساختمون نيمه ساز بود نشون داد . من دوباره بصورت ايماء و اشاره كه شامل كشيدن يه مثلث قائم الزاويه روي هوا با نقطه ي اتصال مجهول بود سعي كردم كه بگم بابا تو علاف من شدي. باز همون عدد روي تاكسي متر كه خورده هم داشت نشون داد . من هم رقم رو پرداخت كردم و الباقي رو گرفتم و از راننده به زبان ژاپني تشكر كردم.

دو سه قدم دورتر نشده بودم و هنوز وارد فروشگاه نشده بودم كه يه دفعه ياد دوران خدمت سربازي خودم تو اصفهان افتادم ، يادش بخير حداقل 3 بار از ترمينال كاوه تا دروازه شيراز با تاكسي رفتم و هر بار از يه مسير و با يه قيمتي كه بعد از مدتها معلوم شد كه لقمه رو دور سرم مي چرخوندند و بعد ميدادند مي خوردم.

 

حسيني/ كوماتسو/ژاپن

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 13:31 |

 

ما كجاييم اينجا كجاست 5

روزهايي كه تو ژاپن بودم داشت زياد مي شد . ديگه همه ي بچه هاي تيم ما يكي از كارهايي كه تو زندگي در ژاپن تو دستور كار خودشون قرار داده بودند اين بود كه سعي كنن دقتشون رو بالا ببرن و خودشون رو با شرايط اين كشور تطبيق بدند . چرا كه ممكن بود خيلي جاها سوتي بديم.

از جمله موارد جالب در ژاپن بحث زباله و آشغال در اين كشور بود.

الان خدمتتون عرض مي كنم. آقا بنده در كل دوره حضورم در اين كشور نديدم يك برگ درخت، يك پوش ، يك عدد ماسه يا شن در خيابونها و پياده روها و مكان هاي عمومي و خصوصي وجود داشته باشه. شايد باور نكنيد حتي اطراف مكانهايي هم كه داشتند ساخت و ساز ساختماني مي كردند خبري از گرد و خاك و آشغال نبود.

تو دلم هزار ماشالا و هزار باركلا به سوپورها و رفتگرهاي ژاپني مي گفتم و عجب شهردارهايي دارن رو به همه ي دوستام و همراهام.

تا يه روز با رامين همون دانشجويي كه تو نوشته هاي قبلي معرفيش كردم اين موضوع رو مطرح كردم.

رامين درباره اين موضوع گفت مهدي تو ژاپن رفتگر و سوپور اونطور كه تو ايران معنا داره اينجا نداره.

من با تعجب ازش پرسيدم يعني چي ؟ پس چرا اينجا صد برابر از اصفهان خودمون هم تميز تره؟

گفت؛ اينجا تو ذات مردم نهادينه شده كه هركس در هر جا هر زباله اي رو كه ديد علي الخصوص در معابر و مكانهاي عمومي برداره و تو مكان مخصوص خودش منظور سطل تفكيك شده زباله بندازه .حالا مي خواد يه برگ درخت باشه و يا هر چيز ديگه اي.

با تعجب گفتم؛ يعني كسي خيابونها و پياده رو ها رو جارو نمي زنه؟

گفت؛ نه. و ادامه داد؛ در ضمن اينجا به دليل واقع شدن در اقيانوس بارندگي زيادي هم داره كه اين هم كمك مي كنه به تميز تر شدن محيط .

يه دفعه ازش پرسيدم خب آشغال خونه ها و مكانهايي مثل بيمارستانها و خيلي مراكز خدماتي ديگه چي ميشه؟

گفت؛ معمولا اونا رو به نوعي مي خرن .

گفتم يعني چي ؟

گفت ؛ توي اين منطقه مثل چند منطقه ديگه ژاپن كارخونه ذوب آهن نيپون استيل هست . اين كارخونه زباله هايي كه داراي كربن هست از مردم بصورت تفكيك شده مي گيره و اونها رو تو كوره هاي ذوب آهن مي سوزونه و از سوختن اونها علاوه بر اينكه سنگ آهن ذوب ميشه انرژي گرمايي زيادي هم آزاد ميشه كه باهاش الكتريسيته توليد مي كنن. اين توليد برق هم كارخونه نيپون استيل رو جواب ميده و هم چندين شهرك اطراف خودشو . يعني مردم در قبال دادن آشغال تفكيك شده برق دريافت مي كنن.

گفتم ؛ عجب اما يه سري از اشغال هايي كه فاسد شدني هستند مثل آشغال ماهي و سبزيجات چي ميشه ؟

گفت؛ شركت هاي ديگه اي هم از اين آشغال ها كمپوست و يا همون كود طبيعي تهيه مي كنن. در مورد شيشه نوشيدني ها و يا بطري فلزي و..... نيز همين داستان در قسمتهاي ديگه انجام ميشه و اونها هم بازيافت ميشن.

رامين گفت؛ بذار خيالت رو راحت كنم اينجا چيزي به معني ايران كه ميگن آشغال، آشغال و دور ريختني وجود نداره. و همه چيز به نحو احسن و بهينه استفاده ميشه.

 

 

 

مهدي حسيني

ايشيكاوا 10/2/87

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 10:22 |

 

ما كجاييم اينجا كجاست 4

 

حدوداي ساعت 3 بعد الظهر به وقت ژاپن بود كه بعد از ساعت ها پرواز به فرودگاه ناريتاي توكيو(پروازهاي خارجي) رسيديم و از اونجا با اتوبوس به فرودگاه هاناداي توكيو( پروازهاي داخلي) رفتيم تا با يه پرواز ديگه به شمال ژاپن بريم. اكيپ چند نفري ما حسابي خسته بودن .

يكي از بچه ها از فروشگاهي تو فرودگاه هانادا نفري يه قهوه و يه كيك گرفت . همگي مشغول خوردن اون شديم . بعد از خوردن كيك و قهوه مثل با كلاسها و با فرهنگها ليوان كاغذي قهوه رو به همراه قاشق هم زدن شكر و نايلون نگهداري كيك به نزديكترين سطل آشغال انداختيم . اما همگي با مسخره كردن ژاپني ها كه بابا اينا چرا چند تا سطل آشغال رو كنار هم گذاشتن.

همگي كه آشغال خوراكي ها رو انداختيم چند لحظه بعد صحنه اي جالب و سكوت برانگيز براي ما بوجود اومد.

صاحب مغازه كه يه مرد خوش تيپ با گراوات و كت و شلوار بود با رويي خندون اومد و درب سطل آشغال رو برداشت و تمامي آشغال هايي كه ما انداخته بوديم رو شروع به تفكيك كرد . قاشق ها و نايلون ها به سطلي و ليوان هاي كاغذي هم به سطلي ديگه انداخت و در مقابل ما با لبخند تعظيم كرد و رفت.

بله ما زبان ژاپني رو نميدونستيم و روي سطل ها جنس زباله ها رو نوشته بودند. بله در ژاپن تفكيك زباله بود . اون هم كه داشت زباله ها رو تفكيك مي كرد صاحب سوپر ماركت بزرگ بود كه قطعا از لحاظ مادي جايگاه مناسبي داشت و فرهنگش هم كه به ما آموزش داد.

 

 

حسيني

توكيو 8/2/87

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 9:56 |

 

ما کجاییم اینجا کجاست ( ۳)

 

تا حالا از صبح تا شب دقت کردید ما ایرانی ها راجع به چه موضوع هایی صحبت می کنیم؟

یا اصلا برای چه کارهایی بیشتر وقت میذاریم ؟

نمی دونم کجا زندگی می کنید و کدوم شهر ایران هستید . اما شده مثلا ندونید که همسایه های دور و بر خودتون چه کسایی هستن؟ و چی کار می کنن؟

اصلا بذارید سوالها رو تموم کنم و بعضی از موضوعاتی رو بگم که سوالهاشو شما خودتون بهتر میدونید.

دایی بابای من تو آژانس کار می کنه . دو ماه پیش یه تصادف کرد.البته اون مقصر نبود . ماشین بیوک مدل 64 سرعت بالایی داشت از پشت زده بود پژو 405 دایی بابای منو هاچ بک کرده بود . بنده خدا راننده بیوک که مقصر بود اساسی مشکل داشت . پسرش تو بیمارستان حالش بد بود, بنده خدا پسرش سرطان خون داشت .داروهای گرونی هم مصرف می کرد. می رفته بهش سر بزنه که این اتفاق افتاده. خلاصه این تصادف دو میلیون و هفتصد و شصت هزار تومان هزینه رو دست دایی بابای من گذاشت. می گفت که صافکار نقاش زیاد پول گرفته و گفته که رنگ نقره ای سخت در میاد و حتما برای خوب در اومدنش باید نوع ایتالیایی استفاده کرد. اونم که نقاش با بدبختی رفته بود از شوش گیر آورده بود . حوالی کوچه حاج سعید بور بور پایین تر از میدون شوش وسطای کوچه یه انبار رنگ برای یکی از این خر پول های تهران که........

بگذریم . مطلب بعدی که شما خودتون بهتر خواهید فهمید بهتون میگم.

همسایه پایینی ما وضعش توپ, نه بابا توپ که یه ذرشه . یه مغازه سوپر مارکت داره که از اون یه آپارتمان 4 طبقه 8 واحدی که هر واحدش 67 متر ساخته. که متری 1200000 هم سال پیش فروخت . از همون مغازه یه سوله 2 هزار متری تو شهریار خرید که الان انبار کرده و اجاره میده . یه باغ داره که توش گیلاس و آلبالو کاشته . کلی محصول میاره . پسرش هم سربازی نرفته . عقد کرده . بنده خدا 900 تا سکه بهار آزادی زمانی که سکه 220 تومان بود مهر کرد . خیلی کارش درسته . حالا این که چیزی نیست داداش همسایه پایینی ما حسن آقا رو بگم................

فکر می کنم که دیگه کم کم دارید متوجه میشید که از کدوم در می خوام صحبت کنم. بله

اگه بگم ذهن جستجوگر ایرانی ها کم گفتم. اگه بگم فضولی ما ایرانی ها گزافه گفتم.

اگه بگم همه ی ایرانی ها تو همه ی امور متخصص هستند دروغ گفتم.

اگه بگم از رو دلسوزی و حس انسان دوستی خیلی موارد رو خاطرنشان می کنن و پی گیر هستن , می بینم که نه خیلی وقتها همه جوره می کوبن تا چیزی ازش نمونه.

اگه بگم همه آمار خوندن و ذاتشون و علاقشون آماره جک گفتم.

اگه بگم بیکارن نه کار دارن اما عادت کردن.

اگه بگم..........بذار نگم.

هر چی فکر کردم دیدم فقط میشه یه نتیجه گرفت , فقط میشه دور یه اصل این چیزارو پیدا کرد . اونم اهمیت نداشتن زمان برای خیلی از ما ایرانی ها ست. که ریشه اش شاید بی کاری خیلی از ماست. یا هدف نداشتن تو زندگی و یا شاید هم گم کردن نخ اصلی زندگیه.

فکرش رو بکنین با هوش ترین آدمهای روی کره زمین که ما ایرانی ها باشیم چقدر روزانه داریم فسفر می سوزونیم تا اطلاعاتی رو بدست بیاریم و یا به دیگران منتقل کنیم که قابلیت طبقه بندی ندارن و حتی جایگاهی برای جادادن اونها که بعدا ازش استفاده کنیم ندارن.

کسایی که دارید این متن رو می خونید. ناراحت نشیم .خدا وکیلی ماها و دور و برمون چقدر روزانه وقت برای این کارها میذاریم.

صبح که بلند می شیم از خواب درباره کلیه مسائل اقتصادی , فرهنگی , ورزشی , آموزشی, خصوصا سیاسی و...........اظهار نظر و بعضا اعمال نظر می کنیم .مثل یه رئیس جمهور .آخر روز هم دغدغه و اعصابمون بخاطر خیلی از این موارد خورده و آرامش نداریم. چرا که خیلی هاش دست ما نیست.

اما حالا می خوام از اینجا یعنی ژاپن براتون بگم.

اینجا ژاپنی ها وارد اطلاعات جزیی افراد نمیشن , اظهار نظر نمیکنن , چه برسه بخوان ابتکار عمل رو بدست بگیرن و کارشناسی کنن.

تا حالا اینجا ندیدم که آدما تو همه ی زمینه ها متخصص باشن.

من تو ژاپن ندیدم که آدما کنکاش کنن تو چیزهایی که هیچ ارتباطی به اونا نداره.

من تو ژاپن ندیدم که آدما دنبال اشتباه همدیگه باشن . اگر هم کسی اینجا اشتباه می کرد که به ندرت اتفاق می افته بی هیچ منتی اونو جبران می کردن. عذر خواهی می کرد.

من تو ژاپن دیدم هر کسی کار خودشو انجام میده و مسئول کار خودشه.

من تو ژاپن دیدم کار باید در کمترین زمان ممکن و به بهترین شکل ممکن انجام بشه.

من تو ژاپن دیدم همه چیز از یه قانون کلی تبعیت میکنه و اون احترام متقابله که منطبق بر خطوط تحت اختیار فرد و یا جامعه است.

من تو ژاپن دیدم که چطور میتونه آدم با درست و منضبط فکر کردن , درست عمل کنه و با درست عمل کردن درست درس بده و با درست درس دادن فرهنگ درستی رو بعنوان فرهنگ جامعه ببار بیاره . و نهایتا در آرامش جامعه تاثیر بسزایی داشته باشه.

حسینی/ ایشیکاوا/ 10/2/87

موضوع مطلب بعدی 2 هفته به دنبال زباله

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 11:15 |

 

ما کجاییم اینجا کجاست ! 2

دو سه روزی بود که یه موضوع جدیدی ذهنم رو عجیب مشغول خودش کرده بود , الان بهتون می گم. آقا من تو این خیابونا , کوچه ها و هر جایی که محل گذر عابر پیاده بود از زمانی که وارد ژاپن شده بودم احساس می کردم که همه رو انگار به دو قسمت چپ و راست تقسیم کردن. مثل پیاده رو های خیابون ولیعصر تهران خودمون, و یه لاین تقریبا برجسته و دون دون که هم از نظر رنگ تمایز داشت و هم بطور مساوی پیاده رو ها رو تقسیم می کرد با محل های عبور عابران پیاده همراه بود.

هرچی فکر کردم دیدم نخیر این داستان تو فرودگاهها , سوپرمارکت ها , مکانهای ورزشی و خلاف ادبه حتی تو دستشویی ها و .... همه جا هست . دیگه داشت طاقتم طاق می شد, که این همون موقعی بود که یه چیز جدید به موهومات بنده ,تو این کشور چشم خطی ها اضافه شد. اون هم پخش صدای کبک از تابلوهای چراغ راهنمایی که تو تقاطع ها قرار داشت. البته بعضی از اونها صدای قناری هم بعضی موقع می دادن که اینا به نظر من صداش خوشگل تر بود.

با خودم هرچی فکر می کردم وضع داشت هم جالبترمی شد , هم اصفناکتر.

جالبتر بخاطر اینکه این آدم های ریز نقش هیچ کاری رو بدون علت انجام نمی دادن و حتی ریزه کاری هارو در حد اعلی می دیدند. و اصفناک به این دلیل که مجهولات معادله ی من داشت هر روز بیشتر می شد. و انگار معادله من به جای ایکس و ایگرگ همش ایکس بود یعنی به نوعی صورت مساله کلا مشکل داشت.

تو این فکرا بودم تا روز سوم ورود من به این کشور بسیار گران, ناهار تشریف بردم مک دونالد . تو رستوران حین غذا خوردن یکی پیداش شد و گفت شما ا یرانی هستید. گفتم بله هموطن. خلاصه انگار که یه عمر آدم ندیده باشه آقا رامین با من گرم گرفت. گفت و گفت و گفت تا کمی آروم تر شد . گفتن اونو شنیدن من از رستوران تا به چند خیابون ادامه داشت. بچه کرج بود و می گفت برای درس خوندن اومده ایشیکاوا و داره الکترونیک می خونه .بچه کرج بود. می گفت من بخاطر اینکه اینجا مردم ژاپن ذهنیت خوبی به ایرانی ها ندارن خودم رو امریکایی معرفی کردم و می گم به ژاپنی ها که اهل کالیفرنیا هستم و کاراج سیتی کالیفرنیا زندگی میکردم .بنده خدا عین بلبل انگلیسی با لهجه آمریکایی تحویل ژاپنی ها می داد. ژاپنی هم می دونست.

خلاصه چه دردسرتون بدم. گفتنیاش تموم شد و نوبت من شد که از خودم بگم.

گفتن من مصادف شد با حرکت تو پیاده رو و روی کاشی های برجسته .آخ که انگار تازه داغ دل من تازه شده. سریع ازش پرسیدم که داستان این مجهولات از چه قراره.

یه لبخند زد و گفت :

تو کشور ژاپن کلیه خطوط عابر پیاده در هر مسیر و مکانی رو در اکثر شهر ها و حتی روستا هاش بر این مبنی طراحی میکنن که انگار همه نابینا و ناشنوا هستند. انگار همه به دلیل معلولیت می بایست با ویلچر حرکت کنند(همسطح). و همه ی این نقل و انتقالات انسانی نباید با هم تداخل داشته باشه . یعنی اون برجستگی هایی که در همه مسیر های انسان رو می بینی برای افراد نابیناست. ودو لاین دو طرف اون یکی برای رفت و دیگری برای برگشته. اون صدای کبک پشت تقاطع ها یعنی چراغ قرمز نابیناها و صدای بلبل یعنی چراغ سبز شد افراد نابینا از مسیر خطوط برجسته ادامه راه دهید. کلیه تابلو های راهنما که هر کسی برای راهنمایی خودش در هر مکانی نیاز داره که ببینه. اینجا برای نابینایان گویا هم هست. بله و داستان ادامه داشت و من هم تنها به کلمه ی عجب اکتفا می کردم.

مهدی حسینی/ژاپن کانازاوا/9/2/87

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:55 |