تو دانشگاه مدیر مسئول یه نشریه بودم. تازه وارد کار شده بودیم و خیلی هم رو ما حساس بودن.چون ترم دو بودم و یه نشریه زده بودم ولی ترم بالاتریها هنوز نتونسته بودن بزنن.
خلاصه بعد از چه سختی ها و مشقتها اولین شماره نشریه اومد بیرون و به مناسبت این کار بزرگی که تو اون دانشگاه کرده بودیم خیلی خوشحال بودیم. رئیس گروه که خدایش به ما کمک میکرد و صاحب امتیاز نشریه هم بود، منو صدا زد و گفت آفرین که تونستی یه نشریه بزنی ولی حواست رو جمع کن. اینا منتظر کوچکترین اشتباهی هستند که انجام بدی و از دانشگاه اخراجت کنند. منم که انگار دنیا به کامم شده گفتم خاطر جمع باش استاد حواسم هست. حواسم به بقیه هم هست. و در آخر گفت کاری نکنی هم خودت بدبخت بشی و هم من. منم گفتم خاطرت جمع.
سریع دست به کار شماره بعدی شدیم و یه خانمی یه مقاله ادبی آورد و داد برای چاپ.مقاله از دکتر شریعتی بود به این عنوان که شیر روزها نمی گرید. آخرشم یه خط از خودش زیاد کرده بود به این عنوان که: قابل توجه آنان که سالها را به نام علی خوانند و از او هیچ ندانند.
خلاصه منم بدون اینکه توجه کنم به به گفتمُ دادمش برای تایپ و صفحه بندی. بعد از اینکه مجله برای توزیع آماده شد یکی از دوستام که با آقای میردامادی (نماینده سابق مجلس ) دوست بود مجله رو به ایشون نشون داده بود و بعدش آقای میردامادی گفته بود چه دوست شجاعی داری. دوستم گفته بود چرا؟ گفته بود خیلی جرات کرده اینو (قابل توجه آنان که سالها را به نام علی خوانند و از او هیچ ندانند) نوشته.
دیدم دوستم ساعت یازده شب بهم زنگ زد و بدون مقدمه گفت: علی بدبخت شدی. بیچاره شدی. گفتم برای چی .گفت دودمانت بر باد رفت بدبخت. گفتم چرا. گفت: بر علیه رهبر مطلب نوشتی. من که احساس میکردم دوستم خل و چل شده گفتم. ساعت یازده شبه. حالت خوب نیست برو بخواب.
گفت فردا که بردنت جایی که عرب نی انداخت میفهمی حال من خوب نیست یا حال خودت. پرسیدم مگه چی شده. گفت نشریه رو پخش که نکردی؟ گفتم یه سی تا پخش کردیم. گفت وای بدبخت شدی. گفتم چه مرگت شده بگو دیگه. گفت مجله پیشت هست.گفتم آره . گفت: آخر فلان صفحه رو بخون. همون مطلب خوندم و بعدش گفتم : خب این که چیزی نیست یعنی کسانی که سالها به نام حضرت علی آواز می خونن ولی هیچی از حضرت علی نمی دونن.
گفت :آره خر خودتی. بدبخت شدی. تو به رهبر توهین کردی و بهش گفتی هیچی از حضرت علی نمی دونی. منم که تو حس و حال چاپ موفق نشریه بودم گفتم: نه بابا این نظر توهه. من که نظرم این نیست.
گفت: چی نظرت این نیست. مگه به نظر توهه. اونا از هیچی مورد میگیرن. اینکه دیگه همه چیزه. بعدش گفت: تازه اینم من ندیدم آقای میردامادی دید و بهم گفت. وقتی گفت آقای میردامادی گفته فهمیدم که شوخی نیست.
بقیه خاطره م رو فردا میگم.




















