تبليغاتX
با سانسور

این خاطره ای که می خوام بگم شاید براتون جالب باشه. 

    تقریبا 4 سال پیش بود که با یک بافنده فرش آشنا شدم. یه مردی بود تقریبا 55 ساله که یک زنی داشت 25 ساله. اونایی که نمی شناختنش فکر میکردن دخترشه. خلاصه من که به فرش و قالی هم علاقه دارم یه روز رفتم تو کارگاهش و از کاراش دیدن کردم. کارگاهش تو حیاط خونه اش بود. بعد که با هم در مورد فرش حرف زدیم بهم گفت پیداست به کار فرش علاقه داری . گفتم بله. رفت چندتا از فرشهایی که تو خونه ش بود و تو کارگاهش نذاشته بود آورد و نشونم داد. گفت اینا جزو کارای تکم هستن. منم که یکی از دوستان بهم گفته بود اگر آشنا داشتی یک تابلو فرش قشنگ و آنتیک می خوام با دوستم تماس گرفتم که بیاد اونجا و یکی از فرشهایی که اسمش بازار برده فروشا بود رو ببینه. خدائیش تابلو فرش تکی بود. سه تا دختر لخت که برده بودن و برای فروش آورده بودنشون به بازار. جالب اینکه فرش برجسته بافی بود و خیلی کار قشنگی بود.

     خلاصه دوستم اومد و فرش و دید و خیلی چشش گرفتش. فرش و خرید چهار میلیون تومن. فروشنده هم که از این فروش خیلی راضی بود چقدر هم ازم تشکر کرد و باب رفاقت و دوستی ما باز شد.

     چند بار دیگه خودش من رو دعوت کرد به کارگاهش و از همه دری صحبت کرد. تو یکی از همین روزها بود که بهش گفتم من یه طرحی دارم که میخوام تبدیلش کنم به نقشه و بعدش بافت. گفت طرحت چیه. براش توضیح دادم. خیلی از طرح خوشش اومد. گفت حاظرم برات ببافمش. گفتم باشه. خلاصه بعد از اون صحبتی که داشتیم من کارو جدی نگرفتم و خیلی وقت بود که دیگه ندیدمش. یه روز به تلفنم زنگ زد .گفت می خوام یه چیزی بهت نشون بدم. کجایی. گفتم غروب میام پیشت. غروب که رفتم، دیدم خودش و زنش نشستن تو یکی از اتاقهای کارگاهشون و دارن یک فرش رو میبافن. گفت من خیلی بهت اطمینان دارم که این فرش رو بهت نشون میدم. گفتم مگه فرشت چیه. گفت بیا جلو ببین.

    داشت یه فرش با سیم طلا می بافت. حاشیه های فرش سیم نقره بود و زمینه فرش سیم طلا بود و نقشه هم، درختی بود. خدائیش تا حالا همچین چیزی تو زندگیم ندیده بودم و خیلی های دیگه هم ندیدن و شاید هیچ وقت نبینن. گفت خواهشن با کسی در مورد این فرش حرف نزن. چون از طلا بافته شده اگه کسی خبردار بشه امنیت جانی ما به خطر میافته. بهش اطمینان دادم که با کسی صحبت نکنم.

    بعد از اینکه فرش بافته شد یه روز صدام زد گفت. اون دوستانت رو که بهشون مطمئن هستی جمع کن تو دفتر کارت میخوام فرش طلا رو که تموم شده بهشون نشون بدم. چون میخوام فرش رو از اینجا ببرم حیفم اومد که شما نبینی. گفتم باشه. تقریبا یه ده نفری از دوستان که در دسترس بودن رو گفتم که بیان برای دیدن فرشی که شاید هیچ وقت نتونن ببینن. همشون اومدن. ساعت یازده صبح بود که آقای مشایخی بافنده فرش اومد. وقتی فرش رو که لوله کرده بود باز کرد ، همه دهناشون باز مونده بود. خدائیش برق طلای فرش و زیبائیش خیلی فریبنده بود.

          

                                                     (فرش طلائی که گفتم)

  

    تقریبا همه ایستادن کنار فرش و عکس یادگاری گرفتن . و همونجا چند تا از کارای تابلو فرش بافنده رو ندید خریداری کردن و خلاصه آقای مشایخی فرش رو لوله کرد و برد به منزل یکی از آشنایان تو شهرک غرب که برای دیگران ناشناخته بود. از ترس نمیتونست فرش رو تو خونه خودش نگه داره.برای همین به یه مکان ناشناخته و امن برد.

    بعد از اون روز و خرید چند تابلو دیگه از ایشون دوستیش با من بیشتر شد و یک روز پیشنهاد داد که طرح من رو به صورت مشارکتی با هم ببافیم. به این صورت که کل هزینه رو تقسیم بر دو کنیم. نصف هزینه رو من بدم و نصف دیگه رو اون بده. بعد هرچی فروخته شد. نصف نصف.گفتم باشه فکر خوبیه. خلاصه برآورد کرد که هزینه این فرشی که من میخوام چون دو رو هست و کاره خاصیه میشه سی و دو میلیون تومن.که شونزده میلیون سهم منه و شونزده میلیون سهم اون.به خاطر اطمینان و دوستی که بین ما بوجود اومده بود گفتم باشه. و بهش گفتم: با اینکه طرح فرش خاصه و بابت طرح هم باید من یه مبلغی بگیرم ولی به خاطر همکاری و شراکتمون هیچی برای طرح منظور نمیکنم.

    یه قرارداد نوشتیم وتوش همه چیز رو مشخص کردیم و من به عنوان پیش پرداخت هفت میلیون تومن بهش دادم. و قرار شد اون کارو شروع کنه. یه نقشه کش پیدا کردیم و نقشه رو بهش دادیم برامون بکشه. نقشه که کشیده شد ایشون مبلغ ششصد هزارتومن به اون خانم نقشه کش داد. ما برای نقشه مبلغ سه میلیون در نظر گرفته بودیم. بهش گفتم خب سه میلیونی که تو قرار داد بود با ششصد هزار تومن تموم شد. این مبلغ پرداخت نشده از سهم هر دومون کم میشه. گفت نه. چون من نقشه کش رو پیدا کردم و ششصد هزار تومن باهاش توافق کردم بقیه پول این مرحله برای منه. گفتم درسته شما پیدا کردی ولی ما با هم شریکیم. فردا برای فروش هم اگر من مشتری بهتری پیدا کنم و بیشتر بفروشم که نمیتونم بگم چون من پیدا کردم پس بقیه اضافه پول مال منه. ما شریکیم برای هر دوی ماست.خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نشد و منم دنباله بحث رو خیلی نگرفتم و چون به کار اعتقاد داشتم گفتم اشکال نداره تو فروش ایشالله سود خوبی میکنه و این جبران میشه.

    خلاصه بعد از تکمیل شدن نقشه ها نقشه کش چند جای کارو اشتباه کشیده بود و منم چون میدونستم میشه تو بافت اصلاحش کرد بهش چیزی نگفتم. و نقشه رو گرفتیم و اومدیم.

    بعد که در تدارک تهیه نخ بودیم یکی از دوستان گفت یه نمایشگاه فرش تو کیش میخواد افتتاح بشه. تقریبا خردادماه بود. به مشایخی گفتم یه همچین نمایشگاهی تو کیش برگزار میشه و از همه کشورها میان اگر میخواهی فرش طلا رو ببر اونجا برای فروش. گفت من توانایی این کارها رو ندارم اگه تو میتونی خودت برو این کارو بکن. گفتم چه قیمتی براش میزاری گفت 150 میلیون تومن. خلاصه من با شرکت برگزار کننده تماس گرفتم و گفتم من تاجر فرشم و یه غرفه میخوام. گفت اسم و مشخصاتت رو بده تا ما براتون یک غرفه در نظر بگیریم. خلاصه ما تمام چیزهایی که نیاز بود رو فکس کردیم و یه غرفه بهم دادن. منم یه بلیط و هتل برای هفت روز گرفتم و موقع برپایی نمایشگاه رفتم کیش.البته بگم همه این کارا رو با هزینه خودم انجام دادم و از مشایخی یه یک تومنی هم نگرفتم.

    خلاصه روز اول که رسیدم کیش یه دوش گرفتم و سریع رفتم سمت نمایشگاه کیش که طرف فرودگاه کیشه. رسیدم اونجا به مسئول نمایشگاه خودم رو معرفی کردم و اونم غرفه ای که برام در نظر گرفته بودن رو بهم نشون داد. تقریبا تمام غرفه ها پر بود و هر کدوم تعداد زیادی فرش آورده بودن. من تنها کسی بودم که با یک فرش شرکت کرده بودم. فرش رو تو وسط غرفه از بالا آویزون کردم و به نیروهای خدماتی اونجا گفتم چهار تا پرژکتور برام بزارن که نورش به روی فرش باشه و اطراف فرش نور نباشه تا بیشتر تو چشم بیاد. خدائیش درسته یه فرش بود ولی چه خبر بود از بازدید کننده. همه میگفتن شنیدیم تو کیش فرش طلا اومده اومدیم ببینیم. حتی یکی از شبکه های کویت باهام مصاحبه کرد و از فرش و قیمتش پرسید.

    بعد از مدتی که به فضای نمایشگاه عادت کردم برای باز شدن باب دوستی به غرفه های مختلفی میرفتم و دیگران نیز به غرفه من میومدن. حتی آقای ثابت رئیس هتل داریوش هم اومد و از فرش من دیدن کرد. خلاصه تو همین روزای برپایی نمایشگاه بود که با چندتا از این بافنده های حرفه ای و اهل فن در مورد طرح خودم صحبت کردم . البته بهشون نگفتم که دارم انجام میدم گفتم که میخوام انجام بدم. بعد ازشون میپرسیدم اگر شما این طرح رو بخواهین انجام بدین چقدر میگیرین. که همگی یه قیمتهایی میگفتن که من فکر میکردم من بد توضیح دادم و بعد بیشتر توضیح می دادم و اونها همون مبلغ رو میگفتن.

    یه دفعه انگار ته دلم خالی شده بود. به اکثر غرفه هایی که بافنده بودن میرفتم و ازشون میپرسیدم و اونا هم قیمتهای مشابه میدادن.خلاصه با خیلی از تجار بزرگ فرش که تو نمایشگاه بودن دوست شدم و تلفن رد و بدل کردیم تا بعدها ارتباط کاری حفظ بشه.(البته من که کارم فرش نبود بیشتر برای آقای مشایخی میخواستم.)

    نمایشگاه که تموم شد و اومدیم تهران با یکی از دوستان رفتیم به چند تا از مراکز معروف مثل کارگاه و موزه رسام عرب زاده تو پاسداران. پسر بزرگش که جای پدر مرحوم نشسته بهم خیلی کمک کرد و گفت مبلغی که به تو گفته یه مبلغ خیلی گزافیه و اون کاری که تو میخواهی کل هزینه اش در میاد 5 میلیون. این همون مبلغی بود که تمام بافنده ها تو کیش بهم داده بودن. بعد  آقای عرب زاده بهم گفت: اگر دادگاه هم شکایت کردی من به عنوان کارشناس فرش به نفعت شهادت میدم تا بتونی حقت رو بگیری. خلاصه خیلی ایشون لطف داشتن. البته ازم پرسید چرا قبل از اینکه قرار داد ببندی تحقیق نکردی. بهش گفتم چون سن و سال بالایی داشت و بهش اطمینان کرده بودم یه لحظه هم فکر نکردم شاید کلاه برداری کنه. بعد با مشخصاتی که بهش دادم متوجه شد که مشایخی کیه. بهم گفت خیلی آدم کلاشیه. خدا کنه بتونی پولت رو ازش بگیری.

    با دوستم چند جای دیگه رفتیم و بعد که مطمئن شدم کلاه سرم گذاشته دم غروب رفتم پیشش. گفتم از فرش چه خبر شروع کردی به بافت یا نه. گفت هنوز نه. اگر نخ ها درست بشه به زودی شروع میکنم. بعد ماجرای کیش و رسام عرب زاده رو گفتم و بهش گفتم مبلغی که شما ازم گرفتی به عنوان پیش پرداخت از کل هزینه بافت فرش بیشتره و شما اینجا درست رفتار نکردی. حالا هم که فرش رو شروع نکردین به بافتن. پس لطف کنین شروع نکنین چون من مایل به بافت فرش نیستم.

    گفت من خیلی زحمت کشیدم. نقشه کش پیدا کردم. گفتم تمام کارهارو با هم کردیم. در ضمن یک میلیون از اون پول به عنوان ضرر و زیان شما بقیه اش رو بهم بده. گفت :نه. من نخ خریدم. گفتم نخها به کارت میاد چون شما بافنده ای. گفت:نه نخها به کار من نمیاد. گفتم اینم قبول. نخها رو هم خودم بر میدارم و پولش رو کسر کن بقیه رو بهم بده. گفت: نه من با هزار زحمت تونستم این نخها رو پیدا کنم نمیدم به شما. گفتم تو هر سازی که داری می زنی من دارم می رقصم. حرف حسایت چیه. گفت من پول رو خرج کردم و بهت نمی دم. برو هر کاری می خواهی بکن.


در پست بعدی بقیه خاطره ام رو مینویسم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 15:50 |


مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات می‌گوید دو زنی که در تلویزیون ایران به عنوان مادر و خواهر ترانه موسوی معرفی شده‌اند، هیچ ارتباطی با دختری که با همین نام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته شده است، ندارند.

ترانه موسوی بنا بر برخی گزارش‌ها در هفتم تیرماه مقابل مسجد قبا در تهران دستگیر شد و چندی بعد اعلام شد که پس از «تجاوز» کشته شده و «جسد سوخته‌اش» در نزدیکی‌های شهر قزوین پیدا شده است.

تلویزیون ایران در واکنش به این گزارش‌ها، با تهیه برنامه‌ای ضمن تکذیب این گزارش‌ها به نقل از خانواده دختری که هم اسم ترانه موسوی است اعلام کرد که وی در حال حاضر در کانادا زندگی می‌کند.

مهدی کروبی امروز یکشنبه با رد گزارش تلویزیون ایران، برای نخستین بار فاش کرد که دو زنی که گفته شده مادر و خواهر ترانه موسوی هستند، هیچ ارتباطی با دختری که با همین نام کشته شده، ندارند.

کروبی افزود که دختری که در گزارش تلویزیونی، گفته شده زنده است و در حال حاضر در کانادا زندگی می‌کند، «عروس خانواده‌‌ای نسبتا» سرشناس است.

به گفته دبیرکل حزب اعتماد ملی، «سناریویی» که در این خصوص در تلویزیون ایران پخش شده است، محصول «طراحان نابغه و مدیرانی دوراندیش» است و «مردم این‌قدر هوشمند هستند که اصل موضوع را بفهمند.»

کروبی که با وب‌سایت سحام نیوز گفتگو می‌کرد، افزود که با انتشار خبر «تجاوز و سوزاندن جسد ترانه موسوی» برخی مسئولان «دوراندیش» تصمیم گرفتند که سناریویی طراحی کنند تا این موضوع را در «داخل و خارج» به انحراف بکشند.

این نامزد معترض به نتیجه انتخابات ادامه داد که مسئولان با شناسایی خانواده‌ای که عروس آنها هم اسم دختر کشته شده است، نزد آنها می‌روند و به آنها می‌گویند که «ترانه موسوی دچار سانحه سوختگی شده و برای آنکه معلوم شود این عروس آنها هست یا خیر، بیایند و جنازه‌اش را تحویل بگیرند.»

 

«‌می‌دانم که مسئولان از چه طریقی این ترانه موسوی را پیدا کرده‌اند و منبع خبر نیز موثق است و اگر لازم باشد در این باره صریح‌تر صحبت می‌کنم تا مشخص شود که نقش افراد تا چه اندازه بوده است»

 

به روایت آقای کروبی، پدر خانواده در واکنش به خبر اظهار می‌دارد که عروس آنها در ایران به سر نمی‌برد و از یکی از پسرانش که به گفته کروبی یکی از چهره‌های شناخته شده سیاسی و علمی است، می‌خواهد موضوع را پیگیری کند.

دبیرکل حزب اعتمادملی ادامه داد زمانی که مشخص شد عروس این خانواده زنده است، برخی از افراد نظامی، ‌انتظامی و اطلاعاتی که چهره‌هایی شناخته شده هستند، از این خانواده می‌خواهند که برای «حفظ نظام» از خانواده عروس خود بخواهند که موضوع کشته شدن ترانه موسوی را تکذیب کنند.

به گفته آقای کروبی، این درخواست ابتدا با مخالفت برادر شوهر ترانه موسوی (ساکن کانادا) روبرو می‌شود و او می‌گوید: «اصل این قضیه صحیح نیست و از سوی دیگر ما هم تاحدودی چهره‌هایی شناخته شده هستیم و چنانچه چنین کاری انجام شود با ترانه واقعی چه کار خواهید کرد که آن افراد گفته‌اند که شما به این کارها کاری نداشته باشید و نگران نباشید.»

به گفته دبیرکل حزب اعتماد ملی، این‌گونه شد که «مادر و پدر ترانه موسوی در مقابل دوربین قرار گرفتند و گفتند که دخترشان زنده است و در کانادا زندگی می‌کند.»

مهدی کروبی همچنین گفت که «بعد از این‌که این خانواده متوجه شده‌اند که اصل ماجرا چه بوده است، بسیار ناراحت شده‌اند و می‌خواستند که ماجرا را بازگو کنند که همین برادر شوهر ترانه به آنها گفته که حرفی نزنید و گرنه سرنوشت شما معلوم نیست که چه شود.»

کروبی پس از شرح این ماجرا از «دروغ گویی‌های مسئولان» ابراز تاسف کرد و افزود: «این افراد اظهار کرده‌اند که برای حفظ اصل نظام، باید این خانواده اقدام به چنین کاری کنند.»

 

«اکنون شرایطی را ایجاد کرده‌اید تا دیگر کسی جرات حرف زدن نداشته باشد، ولی من باز می‌گویم که این رفتارها و ایجاد رعب و وحشت، مرا به سکوت وادار نمی‌کند»

 

او در ادامه سخنان خود پرسید: «آیا مسئولان از این طریق می‌خواهند اعتماد مردم را جلب کنند؟»

وی با اشاره به موثق بودن منبعی که جزئیات ماجرای ترانه موسوی را به وی منتقل کرده است، افزود: «‌می‌دانم که آنها(مسئولان) از چه طریقی این ترانه موسوی را پیدا کرده‌اند و منبع خبر نیز موثق است و اگر لازم باشد در این باره صریح‌تر صحبت می‌کنم تا مشخص شود که نقش افراد تا چه اندازه بوده است.»

آقای کروبی در بخش دیگری از سخنان خود گفت که «برخی فکر می‌کنند که با این تهمت‌ها و فحاشی کردن‌ها من از میدان کنار می‌روم.»

او که گفته بود به زودی پاسخ «دین‌فروشان» را خواهد داد، با انتقاد از حملاتی که در خطبه‌های نماز جمعه چند شهر علیه‌اش مطرح شده، گفت: «تریبون مقدس نماز جمعه به تریبونی برای فحاشی» تبدیل شده است.

دبیر کل حزب اعتماد ملی در پایان سخنان خود خطاب به مقام‌های جمهوری اسلامی گفت که «اکنون شرایطی را ایجاد کرده‌اید تا دیگر کسی جرات حرف زدن نداشته باشد، ولی من باز می‌گویم که این رفتارها و ایجاد رعب و وحشت، مرا به سکوت وادار نمی‌کند.»


+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 18:39 |

با عرض پوزش از دوستان.

 لعنت به این بلاگفا که هرچی نوشتم پاک شد و از سیستم خارجم کرد.

حتما کار ایادی انگلیس در داخل و بلاگفا بوده.

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 12:8 |


    میگم خدا شانس بده. آدم 5تا پسر داشته باشه، هر کدومشون هم یه پست خوبی تو مملکت داشته باشن. خدا شانس بده واقعا.

    تو کتاب مجلسی نوشته شده اگر زن و شوهر در یه روز خاص تو هفته و در یه ساعتی که قمر در عقرب نباشه و خلاصه همه شرایط دنیوی و اخروی و فلکی و... جور باشه با هم نزدیکی کنن و پسر باشه پسره پست خوبی نصیبش میشه یا دولت مرد میشه،یا سخنران میشه یا ادیب میشه یا.....   

                                                    

    دیشب که تلویزیون داشت میگفت این 5 تا برادر لاریجانی چه کاره هستن و چه پستهایی دارن به فکر رفتم و به پدرشون یه احسنت با صدای بلند گفتم.

    شاید تو زندگی یه همچین همخوانی فلکی و دنیوی و اخروی کمی پیش بیاد. ولی واقعا دمش گرم که یکیشونم در نداده.

واقعا خدا شانس بده.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 16:51 |

    1- همه دوستان میدونن که اگر سنارویی بخواد پیاده بشه اول تو کیهان مطلبی در موردش نوشته میشه و بعد، از چند تریبون بهش پرداخته میشه و سپس آقای مرتضوی حکم بازداشت صادر میکنه و بعد حسابش با کرام الکاتبینه. تازه اگر شانس بیاره دست جواد آزاده نیفته. ( جواد آزاده همون بازجوی زن سعید امامی و ابطحی و عطریانفره که همه با روشهای بازجوئیش آشنا هستن).

    2-معارفه رئیس قوه قضائیه به تعویق افتاد. بعد از انجام معارفه در روزهای آینده به رسم معمول رئیس جدید میگه من یک ویرانه تحویل گرفتم. اون وقت همه فکر میکنن که همه چیز درست میشه ولی بعد از ده سال همه باز شاهدن که هیچ اتفاقی نمی افته و هنوز همونه.

    3- با توجه به اینکه حرفهای رئیس جمهور حرفهای خداست. نتیجه میگیریم که تو ایران مردم بر علیه خدا تظاهرات کردند و از نقطه نظر شرعی همه مشرک و کافر هستن و خونشان حلال و مالشان حلال تر. وما تا الان شانس آوردیم که خدا باهامون کاری نداشته.

    4- من نمی دونم چرا نسبت به آقای احمد خاتمی یه احساس خاصی دارم. نمیدونم حضرت علی هم به همین چاقی بود. دیشب که داشت صحبت میکرد به دستاش که نگاه کردم از دست همکارای خانومم که فقط خودکار دستشونه لطیف تر بود و ظریف تر. احساس کردم تنها زحمت لقمه گرفتن و مستراح رفتن و شستن خودشون رو به دستان مبارک میدن. یاد روایات افتادم که حضرت علی (ع) چاه میکند ونخلستان آباد میکرد و زیر آفتاب حجاز عرق میریخت و روزه بود.

    5- پسر عموم از بچگی به کار آخوندی علاقه زیادی داشت. عموم میخندید و می گفت حسین برای چی می خواهی آخوند بشی. پسر عموی 7-8 ساله منم میگفت: چون میخوام کار نکنم و پولدار بشم.( نگاه یه بچه 7 ساله به روحانیت).

 6- بی ربطی این مسائل را به بزرگی خودتون ببخشید.

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 13:6 |

    یکی از حاج آقاایی که جاش زیر منبر هیئت ها بود و خلاصه برای خودش اسم . رسم حاج آقایی درست کرده بود چند روز پیش به رحمت خدا رفت. ولی این رحمت خدا رفتن داستانی داشت.

    حاج آقای اهل معرفت و دل ما که مرد آسمونی بود و یک عمر با خلوص و اخلاق شهره شده بود امسال تصمیم میگره با تنی چند از دوستانش بره مشهد زیارت و پا بوسی.

    حاج خانوم با سلام و صلوات حاجی رو راهی میکنه و از زیر قرآن رد میکنه و چقدر التماس دعا که رسیدی بخواه که ما رو هم بطلبه و ... .

    چند روز بعد خبر میرسه که حاجی حالش خراب شده و همونجا فوت شده. خلاصه خیلی ها ناراحت شدند و عده ای عزم سفر به مشهد کردن که حاجی رو با سلام و صلوات بیارنش تهران برای خاک سپاری. خلاصه حاجی مرد خدا و اخلاق بود و باید احترام میشد.

    خلاصه خانواده مرحوم یه دفعه از همراه شدن دوستان جلوگیری کردن و قسم و آیه که حاجی روحش در عذابه که مردم به زحمت بیفتن و راضی نیست و از این حرفا. ولی مگر به گوش کسی فرو می رفت. میگفتن حاجی می دونسته که زمان مرگش رسیده برای همین رفته پا بوس که همونجا بره پیش خدا. مگر میشه همچین مرد خدایی رو بدون تشریفات آورد و خلاصه دو نفر همراه شدن.

    بعد از دو روز با چه مکافاتی بدن پاک حاجی رو تحویل گرفتن و اومدن تهران. اونایی که رفته بودن همراه حاجی وقتی برگشتن یه جور خاصی بودن.

    خلاصه حاجی رو بردن برای غسل و کفن و دفن که ملت دیدن بدن حاجی یه جوری شده و شروع کردن به پیگیری که چرا حاجی اینطوری شده بود.

    دردسرتون ندم که بعد از کمی پرس و جو معلوم شد حاجی با یه دختر خانم 6-25 ساله رفته بوده شمال که وقتی مشغول آبتنی در قسمتهای دنج که هنوز سالم سازی نشده بوده بودن ،یه دفعه زیر پاش خالی میشه و غرق میشه ولی خوشبختانه دختره زنده می مونه.

    اصرار خانواده برای عدم همراهی دوستان و بدن ورم کرده حاجی هم نتیجه غرق شدن تو دریا بوده. خلاصه یه دفعه داستان حاجی شد ورد زبون اونایی که می شناختنش.

    یاد اون شعر مولوی افتادم که داستان خوابیدن کنیز زیر خر و تعریف میکنه که: خاتون خونه میبینه کنیز با خرش داره نزدیکی میکنه، میگه خر مال منه پس به من بیشتر میرسه. روزی خونه رو خالی میکنه و کنیز رو میفرسته پی نخود سیاه و میخوابه زیر خره و بعد میمره. البته کنیز یه چیزی رو رعایت نکرده بود و همون باعث مرگش شد. 

البته این داستان مد نظرم نبود تنها این بیتش مد نظرم بود که میگه:


مرگ بد با صد فضیحت ای پدر    تو شهیدی دیده ای از ک.. خر


    می خواستم بگم نوع مردنم خیلی مهمه ها. ایشا لله بد نمیریم که مرگمون داستان عبرت آموز برای دیگران باشه.

آمین.

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 18:40 |

با تبریک سال روز تولد حضرت مهدی

    حضرت مهدی را در بیرون خود جستجو نکنیم. حضرت مهدی را در ندای نورانی درون که از منفی نهیت میکنه و به خوب امرت می کنه ببینیم. حضرت مهدی همیشه با ماست.

 چقدر به حضرت توجه داری؟

 
پس به هـــــر دوری ولیی قایــــــم است
تا قـــــیامــــــــــــت آزمـــایش دایم است
هر که را خوی نــــــکو باشـــــد بـــرست
هر کسی کو شیشه دل باشد شکست
پس امام حی قایــــــــم آن ولــــی است
خواه از نسل عمر، خواه از علـــی است
مهدی و هـــــــادی وی است ای راه جو
هـــم نهـان و هــــــم نشسته پیش رو 




 

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:42 |

«قربانت شوم

الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه‌ي نان مشغولم خبر رسيد كه شاهزاده موثق‌الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌ايد. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره‌ي امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي‌شود. زياده جسارت است. تقي»



    شاید این نوشته برای تمام دولت مردای ما یه الگو و سرمشق باشه که بتونن با جسارت از پیشرفت کشور و عدم دخالت دیگران حتی اگر شاه باشه جلوگیری کنن. ولی خدائیش دولت مردی وجود داره که جرات و جسارت این کارو داشته باشه.
    می تونم بگم دولت مردی نداریم که این توانایی رو داشته باشه چون تنها مرد دولت ایران امیر کبیر بود که به دست شاه شهید شد.
بقیه مثل شاعران دربار جز مجیز و چاپلوسی هنری ندارن. 
     هزار بار این نامه رو خوندم ولی هر بار از دوباره خوندنش لذت میبرم. و چه دلقکهایی که سعی بر امیرکبیر شدن ایران دارند و ... .

البته نیازی به تفسیر نداشت. همه ازمن بهتر می فهمند.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 19:28 |

    من باعث جنگ جهانی اول و دوم بودم. هیتلرم ما کشتیم. برج های دوقلو بود که بن لادن گفت کار ما بود. چرت و پرت گفته بود اونم کار ما بود.

    اون هواپیمایی بود که تو جایی به اسم لاکربی سقوط کرد اونم کار ما بود. تازه تحریک ابن ملجم به شهید کردن حضرت علی(ع) و شهادت امام حسین و یارانش هم به تحریک ما بوده. تا یادمون نرفته اینم بگیم که تحریک حمله ابرهه به خونه خدا هم کار ما بوده و از این کار خود پشیمونیم.

همین جا از ابرهه و فیلاش اعلام برائت میکنیم.

    البته از تمامی مردم مسلمون عذر خواهی میکنیم ولی این یه مورد کوچولو هم بگیم که کشته شدن اون زن مصری تو دادگاه آلمان هم با تحریک ما صورت گرفته و خلاصه هر حوادثی که از ابتدای تاریخ مثل کشته شدن هابیل تا آخرینش که هنوز به دستمون نرسیده همش کار ما بوده و با شجاعت اعلام می کنیم که فریب خوردیم و تو این مدتی که تو انفرادی بودیم وقتی به گذشته خودمون فکر کردیم دیدم که چه کارایی انجام دادیم و چه آتیشایی سوزوندیم.

    فقط یه مورد رو قبول نداریم که تو کیفر خواستم نیومده بود و اونم فریب ابلیس تو بهشت بود که باعث شد از دستور خدا سرپبچی کنه و با آدم سجده نکنه که اونم  دوستانی که هنوز تو انفرادی هستند ممکنه کم کم یادشون بیاد که کار اونا بوده.

    خلاصه از همه درخواست داریم که این اعترافات ما را که در کمال آزادی و به دور از هر گونه فشاری می باشد قبول کنند.

ایشالله بعدا جبران میکنیم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 13:46 |

ای مرغ آفتاب 

زندانی دیار شب جاویدانم

یک روز از دریچه زندان من بتاب

می خواستم به دامن این دشت چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم

با دستهای پر شده تا آسمان پاک

خورشید وخاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند

سر سبز و  استوار و گل افشان و سر بلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم



ای مرغ آفتاب

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشک ها دگر نگذشتند از این دیار

آن برگهای رنگین، پژمرد در غبار

وین دشت خشک و غمگین، افسرد بی بهار


ای مرغ آفتاب

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد

آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد

گنجشک پر شکسته باغ محبتم

تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم

با خود مرا ببر به چمنزارهای دور

شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم

من بیقرار و تشنه پروازم

تا خود کجا رسم به هم آوازم

اما بگو کجاست

آنجا که زیر بال تو در عالم وجود

یک دم به کام دل

بالی توان گشود

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود.


                                                                      (فریدون مشیری)



تقدیم به باران و تقدیم به تمام بیداران ایران و تقدیم به تمام خفتگان بیدار ایران. ندا آقا سلطان . اعرابی و .......


+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 16:35 |

    من آینده ای از نیروی بالقوه بی حد و حصر و امکانات نامحدود را میبینم. دنیایی را تصور میکنم که در آن از تمام نیروی ذهنی و روحی خودم استفاده میکنم. در این صورت می توانم به هر جایی برسم. هر کاری انجام دهم و به هر چیزی نایل شوم.

    خواهش می کنم این عبارات را بخونید و اگر می توانید حفظ و تکرار کنید هم به شما روحیه می دهد و هم شما را راهنمایی می کند. خیلی تو فکرشما و در نتیجه تکرار این عبارات در زندگی شما تاثیر مثبتی میزاره.

اگر باور ندارید امتحان کنید. نمی دونم چرا اینقدر علاقه دارم همه شما ها تو زندگی و کارو آیندتون پیشرفت کنید. واقعا این رو از ته دلم میگم .

 دیروز با یکی از دوستام رفتیم نمایشگاه مصالح و ساختمون تو محل نمایشگاه بین المللی تهران. دیر رسیدیم ولی گفتیم ما که وقت گذاشتیم بریم تو. همه داشتن می اومدن بیرون و ما رفتیم تو. غرفه هایی که باز بود رو دیدیم و سوال کردیم و غرفه هایی که بسته بود از نگهباناش کارت ویزیت شرکت رو گرفتیم.          


                  

در کل چیز جدیدی ارائه نداده بودن و به نوعی مثل پارسال بود. شاید رکود جهانی تاثیر گذاشته بود یا رکود داخلی. به هر حال دیدنش خیلی بهتر از ندیدنش بود.


+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 12:13 |


    امروز داشتم فکر میکردم ببینم به غیر از این کارم به چه کارهای دیگه ای علاقه دارم و میتونم تو اون کار فعالیت کنم و پیشرفت داشته باشم.

    حدود دوازده تا کارو تو سرسیدم یادداشت کردم. این دوازده تا کارایی که واقعا بهشون علاقه دارم. حتی برای بعضی هاشون تلاش هم کرده بودم. ولی احساس میکنم تلاشهام ناقص یا بی برنامه بوده. 

    تصمیم گرفته ام به کارای مورد علاقه ام یه ترتیبی بدم و اولویت بندیشون کنم و بعد برنامه ریزی کنم و شروع کنم به انجامشون.

    البته الان کمی مشغولیت فکری دارم. دارم کارو با حوصله انجام میدم تا فکرم آزاد بشه. خدایش فکر آزاد بزرگترین نعمت خداست. اگر دارین قدرشو بدونین.

خب قرار بود من تو این وبلاگ حرفهای مثبت بزنم ولی اگر از دستم در رفت و منفی گفتم تذکر بدین. 

    شما هم اگر به کار یا کارهایی علاقه مندین اون رو روی کاغذ بنویسین و براش برنامه ریزی کنین. مطمئن باشین تو کاری که علاقه وجود داره پیشرفت خیلی خوبی هم وجود داره.

    متاسفانه امروزه وضعیت کاری و فکری جوانان ما خیلی بهم ریختس. واکثرشون هم دنبال یه کار اداری پشت میز نشینی و راحت هستند که پول زیادی هم داشته باشه و اونا هم یک شبه ره صد ساله برن.

    البته این خواب و خیالیه که اغلب ماها بهش گرفتاریم. بازم میگم واقعا برای آیندمون واینکه زندگی خوبی داشته باشیم چقدر فکر کردیم و زحمت کشیدیم.

    اگر میخواهید تو یک خونه ویلایی شیک یا توی یه برج شیک زندگی کنید و زیر پاتون یه مرسدس یا یه لکسوس گرونقیمت باشه فکرکنید و عمل کنید. هیچ چیزی به رایگان نیست. همه اینهایی که گفتم در ازای پوله. پول در ازای کار و تلاش شماست.

پس هم زندگی خودتون رو بسازید و هم با کارتون کشورتون رو بسازید.

    به امید روزی که همه شماها بهترین ماشینی که دوست دارین سوار شین و باهاش برین به بهترین خونه ای که دوست دارین و خریدین.

رلستی فکر میکنین ما نسبت به جوونهای کشورهای دیگه شادتریم یا غمگین تر. من که نمیدونم .

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 17:55 |

 

    به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان. با سلام درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و شهیدان اسلام که با خون خود درخت انقلاب را آبیاری کردند. و با سلام درود به رزمندگان اسلام و جانبازان و مفقودین. انشای خود را که در مورد علم بهتر است یا ثروت شروع میکنم.

خب معلومه هر ... می داند که علم بهتر است.

    در همین جا با تشکر از معلم خود که چون شمع می سوزد تا ما علم بیاموزیم انشای خود را به پایان میرسانم.

   

     این مقدمه طولانی که سعی میکردیم طولانی تر هم بشه مقدمه انشای بسیاری از هم نسلان من در زمان جنگ بوده. 

    درخت انقلاب و آزادی با خون جوانان این مرز و بوم آبیاری میشه. راستی چرا برای آزادی باید خون داد و این درخت را با خون آبیاری کرد تا رشد پیدا کند. درختی که با خون آبیاری شود میوه هایش چه طعمی خواهد داشت.

    چرا باید درخت آزادی را باخون جوانان آبیاری کرد. مگر اینبار ضحاک در لباس آزادی متولد شده. چرا آزادی را با لبخند و عشق و دوستی نباید رشد داد.

عاقبت آزادی خونین چه خواهد شد.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 12:45 |
-

     تسلیت دوباره به خاطر کشته شدن هفده نفر دیگه به دست ( نمی دونم از کی نام ببرم ) در سقوط یکی دیگه از هواپیماهای روسی.

    آخر آقای احمدی نژاد به نامه رهبری اهمیت نداد تا ایشون مجبور شد نامه ش رو از طریق تلویزیون پخش کنه تا همه مطلع بشن. شاید اینجوری خجالت بکشه و اقدام به عزل مشایی کنه ولی بازم فایده نداشت تا اینکه خود مشایی از روی اجبار استعفا داد. جالب اینکه هنوز احمدی نژاد دستور عزل ایشون را صادر نکرد و دستور رهبر هم ... .

    با این دستور برکناری رهبر برای مشایی شما فکر می کنین مشایی چه حسی نسبت به رهبر پیدا کرده. واقعا خانواده مشایی چه حس و حالی دارن که نظام به پدرشون اطمینان نداره و همه بر علیه ش بلند شدن و ... .

    خب این موضوعات اصلا به من مربوط نمیشه. فقط داشتم کمی بلند فکر می کردم. امیدوارم صدای فکرم شما ها رو اذیت نکرده باشه.

    راستی می دونستید کشور ما برای پولدار شدن خیلی خوبه. باورتون نمیشه اینقد بی در و پیکره که شماها به راحتی می تونین پول دار بشین. اگر خدایی نکرده فکر کلاه برداری به سرتون بزنه که یک ماهه می تونید یکی از ثروتمند ترین مردان شهر یا کشورتون بشین. ولی ما کاری به خلاف نداریم. تو همین موقعیت خراب هم میشه پول در آورد. فقط کمی فکر کنین.

    مردم خیلی عادت به فکر کردن ندارن. شما فکر کنین و بعد فکرتون رو به مردم بفروشین. شاید الان که این حرفهارو میزنم بهم بخندین ولی مردم برای استفاده از فکر شما پول خوبی میدن.

    یه دوستی دارم که میگه من خیلی خوشحالم از این که اینجا تجارت می کنم. چون مردم اهل فکر کردن نیستند و من فکر می کنم و بهشون میفروشم. برای این حرفش یه مثالی میاره میگه:هر انسانی حداقل روزی سه بار دستشویی میره و هر بار حداقل 5 دقیقه وقت صرف میکنه که در سال ضرب کنیم چیزی در حدود چهار روز میشه. میگه من مطمئنم خیلی از آدما نصف این هم برای پول دار شدن و برنامه ریزی سالیانشون وقت صرف نمی کنن.

    همه دوست دارن پول دار بشن و بهترین خونه، ماشین و امکانات رو داشته باشن ولی برای اینها چه کاری انجام میدهند.

    تا یادم نرفته بگم که صرف کار خالی و زحمت کشیدن راه پولدار شدن نیست. اگر بود رفتگران شهرداری که از شب تا صبح بیدارن و خیابون هارو تمیز می کنند و در سرما و گرما بدون کمترین امکاناتی زحمت فراوانی میکشند باید جزو پولدار ترینها باشن. البته قصد جسارت به هیچ شغل شریف مخصوصا این کارگران واقعا زحمت کش را ندارم. ولی به هر حال مثالی است برای زحمت زیاد انسانها.

  

   شاید جالب باشه بدونین که شغل پدر من یکی از شغلهای بسیار سخته. البته از نظر من. چون تو گرما باید کار کنی و عرق بریزی و تو سرما هم باید با آب یخ و سطح فلز سرد کار کنی. شغل پدر من نقاشی اتومبیله.

   من اون موقع ها که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل بود میرفتم پیشش. منم مثل یکی از شاگرداش سمباده میزدم و بعد از ساعاتی نوک دستمام پوستش میرفت. حتی چایی رو هم نمی تونستم بردارم.زیر آفتاب گرم تابستون سمباده میزدم و شر شر عرق میریختم. همون موقع به بابام گفتم می خوام در آینده کاری پیدا کنم که تو تابستون زیر کولر باشم و در زمستون بغل بخاری. نمی خوام مثل شما اینقدر زحمت بکشم. بهم میگفت اینقد تنبل نباش کار مردو میسازه. ولی خدائیش برای درس و مشقم خیلی تشویقم میکرد هم پدرم هم مادرم.

    سالها از اون روزا میگذره. شکر خدا احساس میکنم تونستم تو زندگیم موفق باشم.البته هنوز اول راهم و تمام هدفام و خواسته هامو تو سررسیدم نوشتم و هر کار یکه در اون مورد انجام میدم رو یادداشت میکنم تا ببینم کجای رسیدن به هدفام هستم.

    راستش کار سختی نیست. باید تلاش کرد و از سختی ها نترسید. یادمه وقتی می خواستم یه کار ساختمون سازی رو برای اولین بار شروع کنم. پدر یکی از دوستام که منو خیلی دوست داره بهم گفت. حالا که این کارو شروع کردی مثل مرد بجنگ. اگر به دیوار بتنی خوردی نترس. صبر نکن. منفجرش کن و به راهت ادامه بده. یا وارد کاری نشو یا اگر شدی مردونه وارد شو. گفت خیلی ها چشمشون به این کاره که ببینن میتونی انجام بدی یانه. اگر نتونی باید از ایم محله بری چون نمی تونی دیگ هاینجا زندگی کنی. اگر تونستی که اعتبارت هزار برابر میشه و نگاه مردم هم بهت یه جور دیگه ای میشه.

    شکر خدا با هر سختی که بود کارو تموم کردم. اونم تو شرایطی که خیلی ها احساس میکردن من کم میارم و کارو نصفه کاره رها میکن. واقعا سخت بود ولی واقعا خدا کمکم کرد.به سودش کاری ندارم ولی تجربه این کار میلیاردها تومن برای من ارزش داشته و داره.شاید باورتون نشه وقتی می خواستم کارو شروع کنم پول نقد نداشتم و قرار بود بعدها یک شیشم کل پول کار به دستم برسه. باید برای بقیش خودم یه فکری میکردم.

    حتما دانسته ها و تجربه های هرچند کم خودمُ با شما در میون میزارم تا ایشالله شما هم بتونین در کارو زندگیتون موفق باشین.

    از هیچ چیزی تو کار نترسین. وقتی وارد کار میشین میبینین انقدر بزرگ و ترسناک نیست که فکر میکردین. و اینکه شما هر کاری که تو دنیا ممکن هستش رو می تونین انجام بدین. خودتون رو اصلا دست کم نگیرین.

 من ایمان دارم که میتونین.

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 14:19 |

   خلاصه بعد از تلفنش فکرکردم ببینم که به کی نشریات رو دادم که فردا ازشون بگیرم . دیدم همه دانشجو بودن و همون موقع یادم افتاد سه تا از نشریه هارو به یکی از بچه ها دادم که بده دفتر فرهنگ دانشگاه. یه دفعه برق از چشام پرید. یه رئیس خشک و دین نما یی داشت که نوبر بود. گفتم :تموم شد حاج آقا رفیعی بر بادمون داد. همون موقع به دوستم تلفن زدم گفتم نشریه هارو دادی به دفتر فرهنگ. گفت:آره همون موقع دادم.

    هیچی با فکر رفتم خوابیدم که فردا چه اتفاقی می افته. صبح که شد بر خلاف همیشه که ساعت اولُ همیشه با یه ساعت تاخیر میرسیدم دانشگاه، سر ساعت رفتم دانشگاه و مستقیم رفتم دفتر نشریه که تازه بهمون داده بودن و چقدر قول گرفته بودن که مبادا دختر و پسرا تو دفتر مشکلاتی بوجود بیارن و ... . دیدم همونایی که دیروز من دادم فقط کم شده و هنوز نشریه ها پخش نشده. یه ماژیک برداشتم و روی اون جمله کشیدم دیدم از زیرش پیداست باز. یه خودکار برداشتم و روش کشیدم و خط خطیش کردم.دیگه پیدا نبود. تا هرچقدر که میتونستم رو با خودکار خط کشیدم و بعدش که بقیه بچه های نشریه اومدن بهشون جریانُ گفتم و اونها هم شروع کردن به خط کشیدن جمله بقیه نشریه ها.

    بچه ها که اومدن سریع رفتم دفتر فرهنگ و دیدم خدا رو شکر از بس که دفتر فرهنگیا اهل فرهنگ بودن هنوزم در پاکت رو باز نکردن تا ببینن نشریه چی بوده. یه خانمی که الان اسمش یادم نیست نشسته بود اونجا. بهش گفتم من مدیر مسئول نشریه هستم دیروز بچه ها نشریه رو خدمتتون آوردن. گفت :بله اونجاس. حاج آقا دیروز فرصت نکردن نگاه کنن. امروز میزارم تو کارتابل تا ایشون ملاحضه کنند.

    برای اولین بار از حاج آقا خوشم اومد که نتونسته بود مجله رو بخونه. پاکت برداشتم و به خانومه گفتم نشریه رو بچه ها اشتباهی آوردن. میرم نشریه اصلی رو بیارم. تا خانومه اومد بگه نه نمیشه ما اجازه نداریم مدارک و نشریات ثبت شده تو دفترو به کسی بدیم. از در زدم بیرون و بقیه حرفاشو نشنیدم.

    رفتم سه تا از نشریه هایی که با خودکار اصلاح شده بودن رو گذاشتم تو یه پاکت دیگه و دادم به یکی از بچه ها برد دفتر فرهنگ. و اونا هم ازش گرفته بودن و خیلی هم پیگیر نشریاتی که بردم نشدن. یعنی راستش اصلا نشریه رو نخونده بودن که ببینن توش یه جمله خط خطی شده.

    تقریبا ساعتای 11 صبح بود که تلفن دفتر نشریه زنگ خورد. بچه ها گفتن دفتر رئیس دانشگاه بود. رئیس کارت داره. حدس زدم برای همین موضوع باشه. رئیس دانشگاه هم بهم خیلی سفارش کرده بود که حواسم باشه و دردسر درست نکنم و ... . خدایشم بهمون تو کار کمک می کرد.

 ( اینم عکس دانشگاهمون.بهتر از اینُ پیدا نکردم )

 خلاصه رفتم تو دفترش و بعد رئیس دفترش گفت برو تو منتظرته. رفتم تو گفتم سلام . گفت چه سلامی چه علیکی. پسر مگه من نگفتم حواست باشه. داری دودمانه منُ بر باد میدی. اون چیه تو نشریت نوشتی. منم خودم رو زدم به بی خبری گفتم:چی . من چیزی ننوشتم.

    گفت چیزی ننوشتی. خیلی خوبه. انقدر اعتماد به نفست زیاده که رهبر کشور رو هم کسی و چیزی نمی دونی. گفتم: برای چی . مگر چی شده؟ گفت: هیچی وقتی خودت و منُ بدبخت کردی و از زندگی ساقط کردی اون موقع متوجه میشی چی شده.

    گفتم:در مورد اون مقاله میگید که نوشته شده بود. اونرو که با خودکار حذفش کردیم. گفت: با خودکار حذفش کردیم چیه. تابلو ترش کردی. برو همین الان همه نشریاتی رو که پخش کردین جمع کنین و همشرو بسوزون. حتی یه دونشم دست کسی نباشه.

    گفتم حدود سی تاش رو بچه ها فروختن. نمیدونم کیا خریداری کردن. گفت: همین دانشجوها خریدن دیگه.همشون رو پیدا کن و پس بگیر. سریع برو و خبرشم به من بده بعد بیا باهات کار دارم.

    بعد از چقدر جستجو تونستم ده تاشو پس بگیرم و بقیه شو نتونسم پیدا کنم. ساعت چهار بود که رفتم پیش رئیس دانشگاه. گفت چه کار کردی. الکی گفتم همش رو با یه بدبختی جمع کردم. گفتک مطمئن. گفتم:بله.

    گفت ببین تا حالا تو این دانشگاه به کسی مجوز نشریه ندادن و تو تنها کسی هستی که گرفتی. اول کار هم یه خرابکاری بزرگ کردی که نزدیک بود هم خودت رو بدبخت کنی و هم منو. اگه بخوایی اینجوری کار کنی و مشکل برای خودت و دیگران درست کنی بگو تا لغو مجوزت کنم. منم که هزار دلیل و برهان آوردم که این از زیر دستم در رفت و تجربه خوبی شد و از اینجور  حرفها تا کارو توجیه کنم.

    رئیس دانشگاهم که خدائیش خیلی هوامو داشت گفت از این به بعد حواست باشه و قبل از چاپ بده منم ببینم چی نوشتی. منم میدونستم که اون فرصت نشریه چک کردن رو نداره گفتم باشه. از شماره بعد میدم شما چک کنید.

    اون قضیه با صحبتی که آقای میردامادی با دوستم کرده بود و مطلب رو بهش گفته بود به خیر وخوشی گذشت و گرنه معلوم نبود من الان تو کدوم زندان داشتم آب خنک میخوردم.

    خلاصه با هر جور سختی بود نشریه رو حفظ کردیم و گسترش دادیم. بطوریکه چند تا مرکز از جمله کتابخانه ریاست جمهوری در زمان آقای خاتمی یه نامه بهم داد که هر شماره از نشریه که چاپ میشه براشون 5 نسخه بفرستم و هزینه شم پرداخت میکنن. و الانم که چند ساله فارغ التحصیل شدم هنوز نشریه به کار خودش ادامه میده.

یاد اون روزا بخیر. خیلی با حال بود.

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 16:12 |