این خاطره ای که می خوام بگم شاید براتون جالب باشه.
تقریبا 4 سال پیش بود که با یک بافنده فرش آشنا شدم. یه مردی بود تقریبا 55 ساله که یک زنی داشت 25 ساله. اونایی که نمی شناختنش فکر میکردن دخترشه. خلاصه من که به فرش و قالی هم علاقه دارم یه روز رفتم تو کارگاهش و از کاراش دیدن کردم. کارگاهش تو حیاط خونه اش بود. بعد که با هم در مورد فرش حرف زدیم بهم گفت پیداست به کار فرش علاقه داری . گفتم بله. رفت چندتا از فرشهایی که تو خونه ش بود و تو کارگاهش نذاشته بود آورد و نشونم داد. گفت اینا جزو کارای تکم هستن. منم که یکی از دوستان بهم گفته بود اگر آشنا داشتی یک تابلو فرش قشنگ و آنتیک می خوام با دوستم تماس گرفتم که بیاد اونجا و یکی از فرشهایی که اسمش بازار برده فروشا بود رو ببینه. خدائیش تابلو فرش تکی بود. سه تا دختر لخت که برده بودن و برای فروش آورده بودنشون به بازار. جالب اینکه فرش برجسته بافی بود و خیلی کار قشنگی بود.
خلاصه دوستم اومد و فرش و دید و خیلی چشش گرفتش. فرش و خرید چهار میلیون تومن. فروشنده هم که از این فروش خیلی راضی بود چقدر هم ازم تشکر کرد و باب رفاقت و دوستی ما باز شد.
چند بار دیگه خودش من رو دعوت کرد به کارگاهش و از همه دری صحبت کرد. تو یکی از همین روزها بود که بهش گفتم من یه طرحی دارم که میخوام تبدیلش کنم به نقشه و بعدش بافت. گفت طرحت چیه. براش توضیح دادم. خیلی از طرح خوشش اومد. گفت حاظرم برات ببافمش. گفتم باشه. خلاصه بعد از اون صحبتی که داشتیم من کارو جدی نگرفتم و خیلی وقت بود که دیگه ندیدمش. یه روز به تلفنم زنگ زد .گفت می خوام یه چیزی بهت نشون بدم. کجایی. گفتم غروب میام پیشت. غروب که رفتم، دیدم خودش و زنش نشستن تو یکی از اتاقهای کارگاهشون و دارن یک فرش رو میبافن. گفت من خیلی بهت اطمینان دارم که این فرش رو بهت نشون میدم. گفتم مگه فرشت چیه. گفت بیا جلو ببین.
داشت یه فرش با سیم طلا می بافت. حاشیه های فرش سیم نقره بود و زمینه فرش سیم طلا بود و نقشه هم، درختی بود. خدائیش تا حالا همچین چیزی تو زندگیم ندیده بودم و خیلی های دیگه هم ندیدن و شاید هیچ وقت نبینن. گفت خواهشن با کسی در مورد این فرش حرف نزن. چون از طلا بافته شده اگه کسی خبردار بشه امنیت جانی ما به خطر میافته. بهش اطمینان دادم که با کسی صحبت نکنم.
بعد از اینکه فرش بافته شد یه روز صدام زد گفت. اون دوستانت رو که بهشون مطمئن هستی جمع کن تو دفتر کارت میخوام فرش طلا رو که تموم شده بهشون نشون بدم. چون میخوام فرش رو از اینجا ببرم حیفم اومد که شما نبینی. گفتم باشه. تقریبا یه ده نفری از دوستان که در دسترس بودن رو گفتم که بیان برای دیدن فرشی که شاید هیچ وقت نتونن ببینن. همشون اومدن. ساعت یازده صبح بود که آقای مشایخی بافنده فرش اومد. وقتی فرش رو که لوله کرده بود باز کرد ، همه دهناشون باز مونده بود. خدائیش برق طلای فرش و زیبائیش خیلی فریبنده بود.

(فرش طلائی که گفتم)
تقریبا همه ایستادن کنار فرش و عکس یادگاری گرفتن . و همونجا چند تا از کارای تابلو فرش بافنده رو ندید خریداری کردن و خلاصه آقای مشایخی فرش رو لوله کرد و برد به منزل یکی از آشنایان تو شهرک غرب که برای دیگران ناشناخته بود. از ترس نمیتونست فرش رو تو خونه خودش نگه داره.برای همین به یه مکان ناشناخته و امن برد.
بعد از اون روز و خرید چند تابلو دیگه از ایشون دوستیش با من بیشتر شد و یک روز پیشنهاد داد که طرح من رو به صورت مشارکتی با هم ببافیم. به این صورت که کل هزینه رو تقسیم بر دو کنیم. نصف هزینه رو من بدم و نصف دیگه رو اون بده. بعد هرچی فروخته شد. نصف نصف.گفتم باشه فکر خوبیه. خلاصه برآورد کرد که هزینه این فرشی که من میخوام چون دو رو هست و کاره خاصیه میشه سی و دو میلیون تومن.که شونزده میلیون سهم منه و شونزده میلیون سهم اون.به خاطر اطمینان و دوستی که بین ما بوجود اومده بود گفتم باشه. و بهش گفتم: با اینکه طرح فرش خاصه و بابت طرح هم باید من یه مبلغی بگیرم ولی به خاطر همکاری و شراکتمون هیچی برای طرح منظور نمیکنم.
یه قرارداد نوشتیم وتوش همه چیز رو مشخص کردیم و من به عنوان پیش پرداخت هفت میلیون تومن بهش دادم. و قرار شد اون کارو شروع کنه. یه نقشه کش پیدا کردیم و نقشه رو بهش دادیم برامون بکشه. نقشه که کشیده شد ایشون مبلغ ششصد هزارتومن به اون خانم نقشه کش داد. ما برای نقشه مبلغ سه میلیون در نظر گرفته بودیم. بهش گفتم خب سه میلیونی که تو قرار داد بود با ششصد هزار تومن تموم شد. این مبلغ پرداخت نشده از سهم هر دومون کم میشه. گفت نه. چون من نقشه کش رو پیدا کردم و ششصد هزار تومن باهاش توافق کردم بقیه پول این مرحله برای منه. گفتم درسته شما پیدا کردی ولی ما با هم شریکیم. فردا برای فروش هم اگر من مشتری بهتری پیدا کنم و بیشتر بفروشم که نمیتونم بگم چون من پیدا کردم پس بقیه اضافه پول مال منه. ما شریکیم برای هر دوی ماست.خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نشد و منم دنباله بحث رو خیلی نگرفتم و چون به کار اعتقاد داشتم گفتم اشکال نداره تو فروش ایشالله سود خوبی میکنه و این جبران میشه.
خلاصه بعد از تکمیل شدن نقشه ها نقشه کش چند جای کارو اشتباه کشیده بود و منم چون میدونستم میشه تو بافت اصلاحش کرد بهش چیزی نگفتم. و نقشه رو گرفتیم و اومدیم.
بعد که در تدارک تهیه نخ بودیم یکی از دوستان گفت یه نمایشگاه فرش تو کیش میخواد افتتاح بشه. تقریبا خردادماه بود. به مشایخی گفتم یه همچین نمایشگاهی تو کیش برگزار میشه و از همه کشورها میان اگر میخواهی فرش طلا رو ببر اونجا برای فروش. گفت من توانایی این کارها رو ندارم اگه تو میتونی خودت برو این کارو بکن. گفتم چه قیمتی براش میزاری گفت 150 میلیون تومن. خلاصه من با شرکت برگزار کننده تماس گرفتم و گفتم من تاجر فرشم و یه غرفه میخوام. گفت اسم و مشخصاتت رو بده تا ما براتون یک غرفه در نظر بگیریم. خلاصه ما تمام چیزهایی که نیاز بود رو فکس کردیم و یه غرفه بهم دادن. منم یه بلیط و هتل برای هفت روز گرفتم و موقع برپایی نمایشگاه رفتم کیش.البته بگم همه این کارا رو با هزینه خودم انجام دادم و از مشایخی یه یک تومنی هم نگرفتم.
خلاصه روز اول که رسیدم کیش یه دوش گرفتم و سریع رفتم سمت نمایشگاه کیش که طرف فرودگاه کیشه. رسیدم اونجا به مسئول نمایشگاه خودم رو معرفی کردم و اونم غرفه ای که برام در نظر گرفته بودن رو بهم نشون داد. تقریبا تمام غرفه ها پر بود و هر کدوم تعداد زیادی فرش آورده بودن. من تنها کسی بودم که با یک فرش شرکت کرده بودم. فرش رو تو وسط غرفه از بالا آویزون کردم و به نیروهای خدماتی اونجا گفتم چهار تا پرژکتور برام بزارن که نورش به روی فرش باشه و اطراف فرش نور نباشه تا بیشتر تو چشم بیاد. خدائیش درسته یه فرش بود ولی چه خبر بود از بازدید کننده. همه میگفتن شنیدیم تو کیش فرش طلا اومده اومدیم ببینیم. حتی یکی از شبکه های کویت باهام مصاحبه کرد و از فرش و قیمتش پرسید.
بعد از مدتی که به فضای نمایشگاه عادت کردم برای باز شدن باب دوستی به غرفه های مختلفی میرفتم و دیگران نیز به غرفه من میومدن. حتی آقای ثابت رئیس هتل داریوش هم اومد و از فرش من دیدن کرد. خلاصه تو همین روزای برپایی نمایشگاه بود که با چندتا از این بافنده های حرفه ای و اهل فن در مورد طرح خودم صحبت کردم . البته بهشون نگفتم که دارم انجام میدم گفتم که میخوام انجام بدم. بعد ازشون میپرسیدم اگر شما این طرح رو بخواهین انجام بدین چقدر میگیرین. که همگی یه قیمتهایی میگفتن که من فکر میکردم من بد توضیح دادم و بعد بیشتر توضیح می دادم و اونها همون مبلغ رو میگفتن.
یه دفعه انگار ته دلم خالی شده بود. به اکثر غرفه هایی که بافنده بودن میرفتم و ازشون میپرسیدم و اونا هم قیمتهای مشابه میدادن.خلاصه با خیلی از تجار بزرگ فرش که تو نمایشگاه بودن دوست شدم و تلفن رد و بدل کردیم تا بعدها ارتباط کاری حفظ بشه.(البته من که کارم فرش نبود بیشتر برای آقای مشایخی میخواستم.)
نمایشگاه که تموم شد و اومدیم تهران با یکی از دوستان رفتیم به چند تا از مراکز معروف مثل کارگاه و موزه رسام عرب زاده تو پاسداران. پسر بزرگش که جای پدر مرحوم نشسته بهم خیلی کمک کرد و گفت مبلغی که به تو گفته یه مبلغ خیلی گزافیه و اون کاری که تو میخواهی کل هزینه اش در میاد 5 میلیون. این همون مبلغی بود که تمام بافنده ها تو کیش بهم داده بودن. بعد آقای عرب زاده بهم گفت: اگر دادگاه هم شکایت کردی من به عنوان کارشناس فرش به نفعت شهادت میدم تا بتونی حقت رو بگیری. خلاصه خیلی ایشون لطف داشتن. البته ازم پرسید چرا قبل از اینکه قرار داد ببندی تحقیق نکردی. بهش گفتم چون سن و سال بالایی داشت و بهش اطمینان کرده بودم یه لحظه هم فکر نکردم شاید کلاه برداری کنه. بعد با مشخصاتی که بهش دادم متوجه شد که مشایخی کیه. بهم گفت خیلی آدم کلاشیه. خدا کنه بتونی پولت رو ازش بگیری.
با دوستم چند جای دیگه رفتیم و بعد که مطمئن شدم کلاه سرم گذاشته دم غروب رفتم پیشش. گفتم از فرش چه خبر شروع کردی به بافت یا نه. گفت هنوز نه. اگر نخ ها درست بشه به زودی شروع میکنم. بعد ماجرای کیش و رسام عرب زاده رو گفتم و بهش گفتم مبلغی که شما ازم گرفتی به عنوان پیش پرداخت از کل هزینه بافت فرش بیشتره و شما اینجا درست رفتار نکردی. حالا هم که فرش رو شروع نکردین به بافتن. پس لطف کنین شروع نکنین چون من مایل به بافت فرش نیستم.
گفت من خیلی زحمت کشیدم. نقشه کش پیدا کردم. گفتم تمام کارهارو با هم کردیم. در ضمن یک میلیون از اون پول به عنوان ضرر و زیان شما بقیه اش رو بهم بده. گفت :نه. من نخ خریدم. گفتم نخها به کارت میاد چون شما بافنده ای. گفت:نه نخها به کار من نمیاد. گفتم اینم قبول. نخها رو هم خودم بر میدارم و پولش رو کسر کن بقیه رو بهم بده. گفت: نه من با هزار زحمت تونستم این نخها رو پیدا کنم نمیدم به شما. گفتم تو هر سازی که داری می زنی من دارم می رقصم. حرف حسایت چیه. گفت من پول رو خرج کردم و بهت نمی دم. برو هر کاری می خواهی بکن.
در پست بعدی بقیه خاطره ام رو مینویسم.





