تبليغاتX
با سانسور

 

بعضی وقتها که خیلی میرم تو فکر یکی از همکارام که میبینه تو فکرم  سه تارش رو میاره میگه بیا با هم بزنیم. میگه حوصله م نمیشه تنهایی بزنم بیا با هم بزنیم.

خلاصه از فکر وخیال میارم بیرون.

    تو نت بودم و چشمم به صفحه مانیتور و فکرم یه جاهای دور داشت می پرید. دیدم با سه تار اومد تو و گفت حالشو داری. دیدم نامردیه اگه بهش بگم نه. گفتم بیا تو. یه خرده ای صدای ساز و در آوردیم. بعد که دید از فکر اومدم بیرون گفت:شما بزن من کار دارم میرم.

    تقریبا این کار هفته ای چند بار تکرار میشه. بهم گفته من هفته ای چند بار میام پیشت مخصوصا وقتهایی که خیلی تو فکری.

می خواستم چی بگم چی شد. بگذریم.

دیشب یه جایی دعوت شده بودیم اولش فکر کردم مهمونیه. بعد دیدم آخوند و از اینجور چیزا اومد تو و بعد میکروفن و .... .

آخونده که رفت برای صحبت و گفت امشب شب شهادت امام جواد (ع) هست و... . به بغل دستیم که یه پسر شیطونی بود گفتم: ازش بپرس امام جواد چه جوری شهید شد. اگر بهت گفت با سم. بگو چه جوری با سم شهید شد.

گفت چرا. گفتم نه تو تلویزیون و نه تو روزنامه ها و نه تو کتابها و نه رو منبرها نوع شهادت حضرت جواد رو نمیگن. تو هر جور که خواست نگه نزار و بگو باید بگی چه جوری.

گفت باشه. حاجی که داشت صحبت میکرد و گفت امام در اتاق به خودش میپیچید. این پسره شیطون گفت حاج آقا برای چی حضرت به خودش میپیچید. گفت سم به حضرت داده بودن. گفت چه جوری مثل امام رضا سم رو خورده بود. گفت پسرم دوتا روایت وجود داره یکی میگه به دست وزیرخلیفه و یکی میگه به دست همسرش. گفت یعنی ریختن تو غذاش. گفت بله ریختن تو غذاش.

اینم پرو پرو برگشت گفت: حاج آقا فکر کنم یه جوره دیگه شهید شده و شما دارین یه چیزی و نمیگین. صاحب خونه قرمز قرمز شده بود.حاج آقا هم کفری شده بود که بابای پسره گفت: به تو چه حضرت چه جوری شهید شده. سم خورده شهید شده دیگه. از خنده روده بر شده بودیم. بهش گفتم بسه. دیگه نمی خواد پیگیری کنی.

گفت غلط کرده حالا که جلوی همه بهم توپیدن باید بگه چه جوری امام شهید شده. خلاصه بهش گفتم امام چه جوری شهید شده.  گفت بعد از اینکه مجلس تموم بشه یه حالی ازش میگیرم که یادش بمونه.

خلاصه دیشب بساط خنده ای به پا بود. اگه میدونستم اینقدر این پسره شر و شیطونه عمرا بهش نمی گفتم از آخونده سوال کنه.

 

 شما چی میدونین حضرت چه جوری شهید شد؟

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 17:28 |
 

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت...

در تهاجم با زمان...

اتش زدم... کشتم....!

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم!

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم..........

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم....

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم.....!

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت....

بهارم رفت... عشقم مرد...... یارم رفت....!

 

      

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 13:42 |

 

    این روزها فرودگاهها پر شده از حجاجی که به خانه خدا میرن. ولی احساس میکنم دارن یه عده گاو و خر را به طویله میبرن.

    نه اینکه همه حاجیان به این شکل باشن. نه. ولی اکثرشون چرا. گاو و خرند.

البته ما خودمونم امسال مکه ای داریم. به کسی برنخوره.

 

دروصف حاجیان دروغین

واجب الحج شدگانی که از این بــــوم وبرند

عازم خانه حـــــــــقند و زحــــق بی خبرند

واجب الحج شده اند امسال از مــــــال کسان

ناکسان بین که به سوی چه کســی ره سپرند

بالله این قافله سالار ریـــــــــــــــا کار دنی

ظاهر آراستــــــــــــگانند ولی بدسیــرند

کاشکی صاعــــــقه ای آید و سـوزد همه را

تا دگر ره از این خانه به مســــــــجد نبرند

در روایت هست از حــضـــرت صادق پرسید

بو بصیر آنکه به تاریخ بـــــــدو رشک برند

که ایا، زاده پیغـــــــــــــــمبر حجاج امسال

گویی از وضع صــــــدا بیش تر از پیش ترند

حضرت آنــــــــگاه دو انگشت مبارک بگشود

گفت بنگر بــــــــــــــشرند اینان یا جانورند

بو بصیر آنگاه با دیده دل کـــــــــــرد نگاه

دید محرم شدگان اکثرشــــــان گاو و خرند

شاعر: صفای اصفهانی

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 9:42 |
 

   اصلا نمی خوام منفی باشم یا حرف منفی بزنم. ولی از همه چیز کسل شدم. خسته شدم. مدتی دیگه هیچ روزنامه ای نمی خونم. تلویزیون خیلی وقته که نگاه نمیکنم. وقتی احمدی نژاد و دار و دستش صحبت میکنن انگار یکی داره بهم فحش آنچنانی میده.

   خدائیش من که ایرانیم احساسم نسبت به حرفهای دولتمون اینه وای به حال کشورهای آزاد و مدرن که چه حالی بهشون دست میده وقتی میشنون احمدی نژاد میخواد برنامه مدیریت برای جهان بده. هزار جاشون میسوزه. برای من که میسوزه.

    نمیدونم اصلا باید چی بنویسم. نه حس و حال سر کار اومدن دارم و نه هیچ کاری دیگه. انگار خدا هم غافل شده از ما. البته تا وقتی گروه احمقها هستن خدا هم کاری نمیتونه برامون بکنه.

احمقها همه کاره ان.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 12:36 |

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز 

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .

آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم 



خورشید از آن دور ، از آن قله پر برف 

آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –

از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز



پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست 

پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .

آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح  

رویای شرابی ست که در جام بلور است .



آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب 

از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !



من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .

راه دل خود را ، نتوانم که نپویم 

هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید 

چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !



او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .

در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .

او یک سرآسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .



ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری 

از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم 

ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت 

با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .



ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،

بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید :

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .


+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 16:55 |

    

امروز یکی از دوستان که هفته پیش پدرش فوت شده بود اومد پیشم.همه دوستان جمع بودن و داشتیم در مورد مرگ و بعد از مرگ صحبت میکردیم. داشتم از قول دکتر میر دهقان مراحل مرگ و بعد از مرگ رو میگفتم. برای خودم هم جالبه و هم معما.

   میگن وقتی انسان میمیره اون کسی رو که تو دنیا خیلی دوست داشته و یا عاشقش بوده به استقبالش میاد. این استقبال تو اسکان اول یا برزخ اول اتفاق می افته.

   حالا اون کسی رو که دوست دارین هرکسی میتونه باشه. میتونه ائمه باشند. میتونه دوستتون باشه. میتونه کسی باشه که عاشقش بودین تو دنیا ، میتونه هرکسی که واقعا دوستش داشتین باشه. اونه که شما رو راهنمایی میکنه.

ولی همش جزو شنیده ها و خوانده هاست.



از جمله رفتگان این راه دراز         باز آمده کیست تا بما گوید باز


+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 10:16 |


انگار ...

اسیر گردبادم.

کاش باران این گرد باد را فرو مینشاند.


+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 14:20 |

 هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود.


آدرس وبلاگم رو به خاطر همین شعر سهراب انتخاب کردم. بهم احساس آرامش میده. دوست داشتم هرکس به این وبلاگ سر میزنه کمی آرامش پیدا کنه.

نمیدونم آرامش داره یا نه.

ولی امیدوارم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:36 |

ساعت و لحظه هام گذشت

چشمام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیاد

 خیلی دلم تنگ شده بود

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 17:45 |

امروز حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم.   

می خواستم یه وبلاگ درست کنم در مورد خلاقیت ، مدیریت و پولدار شدن وچیزهایی که به اونا مربوطه ولی پشیمون شدم و هرچی بخوام همین جا مینویسم. تخصصی نه ولی گاه گداری مینویسم. خدارو چه دیدید شاید به درد یکیتون خورد. امروز میخوام از خلاقیت بگم.

 خلاقیت همیشه باعث پیشرفت و رشد بوده. در هر زمینه ای.

    می خوام یه داستان قشنگ براتون بگم از خلاقیت. امیدورام شما هم آدم خلاقی باشین. شاید این یک داستان باشه ولی برای کسانی که دنبالش هستن میتونه کاربرد داشته باشه.

    یه روزی پسری فارغ التحصیل میشه و پدرش بهش میگه: پسرم درست هم که تموم شد. میخوام برات زن بگیرم. موافقی. پسر میگه:پدر جان من تازه درسم تموم شده و نه کاری دارم و نه موقعیتی. کسی به من زن نمیده. 

    پدر به پسرش میگه اگر من هم برات کار جور کنم و هم موقعیت چی. ازدواج میکنی. پسر میگه :آخه چطوری میخوایی هم برام کار جور کنی و هم موقعیت. ولی اگر درست کنی آره حاضرم زن بگیرم. پدر میگه باشه من برات جورش میکنم.

    فردای اون روز پدر میره پیش بیل گیتس ثروتمند ترین مرد دنیا. بهش میگه دخترت رو شوهر میدی. بیل گیتس میگه تا کی باشه که بخواد با دختر من ازدواج کنه. اگر خواستگار خوبی باشه آره میدم. پدر میگه: مثلا اگر معاون رئیس بانک جهانی از دخترت خواستگاری کنه دخترت رو بهش می دی. اون خیلی می تونه بهت کمک کنه. بیل گیتس میگه: خب اگر معاون بانک جهانی خواستگاری کنه آره میدم. 

    پدر فردای اون روزی که با بیل گیتس صحبت میکنه میره به بانک جهانی و وقت ملاقات میگیره که با رئیس بانک جهانی صحبت کنه. نوبتش که میشه میره تو دفتر رئیس و میگه. ببخشید آقای رئیس شما نیاز به یک معاون ندارید. رئیس میگه ای آقا من انقدر معاون دارم که توش موندم. نیازی به معاون جدید ندارم. پدر میگه: حتی اگر این شخص داماد آقای بیل گیتس، ثروتمند ترین مرد دنیا باشه چی؟ اون خیلی میتونه به شما کمک کنه. رئیس کمی فکر میکنه و میگه: خب اگه داماد آقای بیل گیتس باشه چرا می خوام.

پسر با خلاقیت پدر هم صاحب شغل و موقعیت شد و هم داماد یکی از پول دار ترین مردان دنیا.

نیروی خلاقیت همیشه باعث پیشرفت در کارها بوده و خواهد بود. اگر باور ندارید در کاری که انجام میدین کمی خلاقیت به خرج بدین تا نتیجه را با چشم خودتان ببینین.

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 15:52 |


 میدونید چرا تو قیامت انسانها به اسم ماردانشون برانگیخته میشن نه به اسم پدرانشون. شایدم تا حالا نشنیده باشین این مطلب جالب رو.

   اونایی که با دعا و سرکتاب سر کار دارن میدونن که برای هر کاری اسم شخص و مادرش رو میخوان. حتی اونایی که علم احضار روح و جن رو دارن هم اسم شخص مرده و مادرش رو میگن.

   در اسرائیل هم ملیت از طرف مادره نه پدر. یعنی اگر مادر شما یهودی باشه شما هم میتونین اسرائیلی باشین. البته علت این قانون تو اسرائیل رو خیلی ها موضوع هولوکاست و کشته شدن مردان یهودی میدونن ولی این موضوعی که من میخوام بگم ربطی به علت این قانون تو اسرائیل نداره.


   در زمان حضرت موسی عده ای از زنان بنی اسرائیل رفتن پیش موسی و گفتن ما یک درخواستی از خدای تو داریم یا برآورده میشه و یا ما خدای تو رو قبول نداریم. موسی پرسید خواسته شما چیه. زنان بنی اسرائیل گفتن از خدای خودت بخواه زایمان را از ما برداره و همسران ما از این به بعد باردار بشن. ما این وضعیت رو قبول نداریم.

موسی موضوع رو با خدا در میون گذاشت. خدا گفت همچین چیزی غیر ممکنه و به زنان بگو چیزی دیگر رو به غیر از این درخواست کنند تا بهشون بدم. موسی به زنان پیام خدارو رسوند و زنان گفتن پس درد زایمان را خدا از ما برداره و موقع زایمان به جای ما پدران بچه هامون درد زایمان داشته باشن تا هم موقع زایمان معلوم بشه و هم مردان در این کار شریک ما زنان شوند.

موسی از خدا خواست و خدا فرمود من این کار را انجام میدهم ولی به زودی زنان پشیمون میشن و درخواست میکنند همه چیز به حالت طبیعیش برگرده. به زنان بگو از امروز درد زایمان از شما منتقل شد و از این به بعد شما دیگه دردی نخواهید داشت.

بعد از مدتی زمانی که موقع زایمان زنان فرا می رسید دیگر زنان درد زایمان نداشتن و مردان دچار این درد میشدن. بعد از مدتی از این منتقل شدن درد فتنه های زیادی بلند شد. در خیلی از موارد به جای اینکه همسر زن دچار درد زایمان شود مردی دیگر دچار درد میشد و معلوم میشد که پدر بچه همسر زن نیست و کسی دیگر است. و مشکلات زیادی را بوجود می آورد. زنان که از این خواسته نابجای خود پشیمون بودن به حضرت موسی گفتن ما زایمان را با تمام دردهاش قبول داریم و به خدا بگو هرچه زودتر این درد را به ما برگرداند و همه چیز مثل سابق شود. و خدا نیز این خواسته را پذیرفت.

حال شما احساس کنید اگر در قیامت انسانها به اسم پدرانشون برانگیخته شوند چه آشفته بازاری میشه. خدا برای اینکه انسانها شرمنده نشن تو اون روز انسانهارو به اسم مادر بر می انگیزه.

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 17:6 |

 

 دیروز واقعا یاد شهیدان از پیش ما رفته در تمام جای جای میدان هفتم تیر و ولیعصر با ما بود.

  مادری که دخترش رو برده بودن و در کنار خیابون بی صدا گریه میکرد دلداری همه رو به همراه داشت. ولی کاش خودمون به دلداری های خودمون کمی اطمینان داشتیم.

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 9:38 |

 به یاد تمامی عزیزانی که در راه آرمان و اعتقاد سبزشون شهید شدن. یاد ندا، حمید، ترانه و دیگر جوانانی که همیشه در دلها زنده اس.

بی گمان یادتان در تاریخ زنده خواهد بود.


+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 9:55 |
وقتی خدا می فرسته همه چیز رو با هم میفرسته.

چه نعمتاش و چه مشکلات.

وقتی میان با همه وجود وتوان میان.

این روزا مهمون منن.

+ نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:15 |
کس نخواهم زند بر دلم دست 
 که دلم آشیان دلی هست 
 زاشیانم اگر حاصلی نیست 
 من بر آنم کز آن حاصلی هست 


 به فریب و خیالی منم خوش

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 17:16 |

مرگ بر هیچ کس

چرا باید به انسانهای دیگر مرگ هدیه کنیم. 

من از این هدیه مرگ ، بیزارم.

مرگ بر مرگ بگیم.

 مرگ بر هم ،نگیم.


شاید از خط خارج شده تعبیر بشم و تو خط نباشم. ولی من نمی خوام تو هیچ خطی باشم مگر خط انسانیت و آزادگی.


 برای همین عشق بر همه.

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 10:15 |


روي برگ گل صد برگ نوشتم شب دوشين

 

دوست دارم گل پيراهن گلدار تو باشم

 

تا كه تو دامن گل داشته باشي

 

و گل آواز من از زمزمه عشق بخواني

 

دوست دارم كه ببويم گل گلبرگ تو شيرين

 

باز هم تشنه و شيرين و عسل ساز شوم در گل گلدان نگاهت

 

دوست دارم گل پيراهن گلدار تو ريزم به كف باغچه كوچك خانه

 

تا كه گلها همه عطر تن گلبوي تو گيرند،عزیزم.

 

آه ........... اي گمشده در پنجره ها !

 

فصل گل ناز گذشته

 

شامگاهي چو ستاره بنشين بر گذر شب

 

كوچه گلريز به گل شاخه ياس است و اقاقي

 

كاجها هم ز دو سوي تو به صف مانده اند امشب

 

باز كن پنجره را پاي به پهناي دلم ده

 

تا كه آرام بگيرد دل من از نفس تو

 

شب به اندازه يك پنجره در ديده من جاي گرفته

 

تو به اندازه يك پنجره بنشين به نگاهم

 

باز كن پنجره را تا كه تو را باز ببينم

 

واي من..............باز نشد پنجره از هم

 

واي من................باز نشد پنجره از هم

+ نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 8:38 |


باز تكرار شبي سرد............

 

كه فانوس به گلشاخه نارنج بياويخنه بودم

 

سينه ريزي ز گل يخ ساخته بودم

 

چشم بر پنجره بودم 


و هم آوازه آن زنجره شاخه نارنج

 

تو را باز از آن پنجره خواندم

 

نشنيدي...........

 

نشنيدي............

 

ديده ام را به رواق كدر پنجره ات دوخته بودم

 

تو نبودي..................

 

تو نبودي...................

 

برفها از تف آهم همه چون اشك ز هر شاخه نارنج چكيدند

 

تو نديدي..............

 

تو نديدي.............

 

تا حضور دل آتش زده ام باز بداني

+ نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:55 |
با تشکر از کلیه دوستانی که چه بصورت خصوصی و چه بصورت همگانی از شعرها تشکر کردن می خواستم یه چند نکته ای رو توضیح بدم.

اول اینکه این شعرها برای آقای منوچهر جراح زاده ست. و اینکه این شعرها بصورت بهم پیوسته ست و من هر شبش رو تقسیم کردم تو یک پست جداگانه.

اگه از قسمت شب اولش بصورت پیوسته بخونید داستان شعر دستتون میاد. شایدم داستان شعر رو حدس زده باشین.

حالا یه قسمت دیگه ش رو می نویسم:

در پرندوش كه از كوچه همسايه گذشتم

 

خبر آمدنت را ز ميان قفس پنجره آويز قناري بشنيدم

 

و يكايك همه گلبرگ و همه برگ

 

به گلگويه آيد و نيايد

 

به گذار گذر رود سپردم

 

فال گلبرگ گرفتم به اميدي كه بيايي


+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:56 |


باز تكرار شبي............

 

نبض گل خواب گرفتم

 

و خيال تو به خال لب سيبي

 

 به لب رود سپردم

 

پي آن سيب شدم همسفر رود دويدم

 

شانه بر گيسوي مهتاب زدم ،خواب تو ديدم

 

سيب افتاده ز شاخه كه نشان من و تو بود به ميعادگه باغ

 

روان بر گذر رود شد ، از نيمه ره باغ ، گذر كرد

 

و درختان ، همه راز من و تو زمزمه كردند


+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 8:32 |